تبليغاتX
در جستجوی خوشبختی
در جستجوی خوشبختی
دفتر خاطرات بدون قفل
دلتنگم، یا حسین(ع)...!
یکشنبه تا بعد از ظهر رو به خواب گذروندم! به شدت حالم بد بود.شب نیز خیلی زود خوابیدم. امروز تولد مامان گلم بود.همین جا تولدشون رو تبریک میگم. دوشنبه بعد از ظهر یه سر رفتم بیرون و برای مامان کیک تولد خریدم.شب خاله اینا اومدن و مامانم حسابی زحمت یک میز شام مفصل رو کشیده بودن. دور هم حسابی خوش گذروندیم.

سه شنبه تا شب حسابی کسل و دمق بودم.از 4 دیواری اتاقم خسته شدم. بعد از ظهر با یکی از دوستان دانشگاه یک ساعتی رفتیم بیرون.بد نگذشت اما خیلی دوست نداشتم،این روزها میخوام به هر طریقی روز و شبهام پر باشه. چهارشنبه صبح هم شال و کلاه کردیم و پیش به سوی خانه خانم ج و ن. پرستارها و کارگرها همه بودن.دور هم خیلی خندیدیم و خوش گذروندیم.زن دایی مادر بزرگم هم بودن و حسابی با حرفاشون مجلس رو گرم کرده بودن. برگشتنه تا سر خیابون پیاده اومدیم تا یه سیاحتی هم کرده باشیم( به هر حال اونجا از محله های قدیمی تهران هست).

مردم فکر میکنن اینجا حموم عمومیه! هنوز اول ربیع نشده زنگ میزنن به مامانم و وقت خواستگاری میگیرن! تا دیروز باید سماجت مادر داماد رو تحمل میکردیم، اتفاق جدید آنکه از امروز در و دیوار و واسطه قرار میدن و ما باید عز و التماس واسطه هارو هم تحمل کنیم و بسی شرمنده روی ماهشون بشیم. به عنوان مثال وقتی میگیم سن داماد کمه، یعنی "نه". حالا شما هی برو از این و اون تعریف مارو بشنو! عاقبت آن میشود که خانمی از فامیل تماس بگیرن به مامان من و با عصبانیت ناراحتیشون رو بروز بدن و بعدم شاکی بشن که چرا ما خونواده به این خوبی رو الکی رد کردیم؟!! و بعد از مکالمه یک ساعته با مامانم بالاخره موفق بشن شماره حمام 4 رو از مامانم برای این خواستار از آن خود کنن! و من شاکی و دلخور میچپم تو اتاقم و ناراحت ازین که مامانم میدونه داره به من چی میگذره، اما عاقبت تسلیم میشه! مامانم میفرماین! : بزرگترین ارفاق به من این بوده که تو این هفته بیش از نیمی از خواستگارهارو تلفنی رد کرده و این چند تا هر کدام به دلیلی غیر قابل رد کردن بودن! و ارفاق دوم آنکه همون طور که قول داده بودن تا اول ربیع به علت تعمیرات از پذیرفتن هرگونه خواستگار معذوریم، و البته الوعده وفا نمودند! البته بازم جای شکرش باقیه.

5 شنبه بارانی نیز آمد و خیلی دیر و کند گذشت.بعد از ظهر یه سر برای خودم رفتم بیرون.تنها زمانی کمی آرام شدم که بابا از رو به روی حرم امام حسین (ع) تماس گرفتن و من مستقیما سلام میدادم.فوق العاد بود. شب خیلی بد خوابیدم.

جمعه صبح مثل یه دختر خانم بیدار شدم و پس از خوردن یک صبحانه مفصل همراه مامانم راهی روضه شدیم. یه حرف قشنگی که از سخنران مجلس تو ذهنم موند این بود که: شخصی نزد دکتر میرود و اصرار میکند الا و لابد من آنتی بیوتیک میخوام! دکتر صلاح نمیداند که وی آنتی بیوتیک بخورد و به جای آن دارویی میدهد که مناسب حال بیمار باشد. اما به هر حال دارو را میدهد! وقتی ما میرویم در خانه اهل بیت(ع) و نذر و نیاز میکنیم و چیزی را میخواهیم، شاید مشخصا آن حاجت را نگیریم چرا که یا به صلاحمان نبوده یا زمانش کمی زود بوده.اما قطعا حاجتی به مراتب از آن بهتر را دریافت خواهیم کرد، حاجتی که شاید حتی عقل کوچکمان به خواستنش نرسیده. و موفقیت هایمان و الباقی یقینا لطف و عنایت اهل بیت (ع) بوده! پس دیگر هیچ کس هیچ وقت نمیتواند بگوید، خواستم اما ندادند! چرا که دادند و ما نفهمیدیم!

خواهر 25 ساله و چشم آبی یکی از همین خواستگارهایی که شونصد نفر وساطت کردن که ما الارقم سن کمش راه بدیم چرا که بسیار زیاد خانواده سر شناس و خوبی هستن! هم به طور اتفاقی در مجلس بود. پس از شناسایی من فورا رفته بود پیش دختر د ا ی ی م که یکی از آن شونصد واسطه بوده، و اینگونه گفته: وای وای دستام داره میلرزه! ترخدا برو به دختر عمت بگو به خدا داداش منم خیلی خوشگله ها!! و این در حالی بود که من اون لحظه اون خانم رو نمیشناختم و ساده ساکت و آروم گوشه ای ایستاده بودم و در دل فکر میکردم این خانم شیکه که داره با دختر داییم حرف میزنه کیه؟! چرا من نمیشناسمش؟!!!اما امان، ای دل غافل!

شب رفتیم خونه مادر بزرگ گلم.همه بودن.مثل همیشه صفا و شلوغی و خنده های بلند و از ته دل به گوش میرسید. خداوند سایه مادر بزرگم رو همیشه بر سر ما نگه داره که به خنده های او ما زنده ایم!

پ.ن: دلم برات شده اندازه سوراخ جوراب مورچه!!!

شاهزاده عزیزم، گاهی دیر تر آمدنت را آرزو میکنم!چرا که میترسم نتوانم به آن خوبی که میخواهم برایت باشم. با اینحال امیدارم هر زمان که میایی آنقدر خوب باشی تنها انقدر خوب باشی که بهت افتخار کنم! تنها ملاک من خوبی تو( اخلاق و ایمان) توست و نه هیچ...

بارالها! به هیچ چشمه ای امید نخواهم داشت، چرا که میدانم چشمه خشک شدنیست.
به هیچ فانوسی امید نخواهم داشت چرا که فانوس، فنا شدنیست.
به روزگار دل نمیبندم،چرا که روزگار چرخیدنیست.
به هیچ کس جز تو دل نمیبندم و امید نخواهم داشت، که هر که جز تو، مردنیست.

لينك | نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388ساعت 23:59 توسط سیندرلا |
واکسی باشد، آدم باشد!
 سلام به همه دوستای خوبم.ممنون ازین که نگران حال من بودید و این همه نظر ازتون داشتم.من خوبم.الحمدلله هر گونه که هست ، میگذرد...

چهار شنبه شب به یکباره به یاد آوردم که باید بیش از 150 صفحه را در فردا روزی امتحان دهم! هر چه میخواندم تمامی نداشت که نداشت! 5 شنبه نیز زودتر بیدار شدم تا درس بخوانم. بابا اصرار داشت که امروز خودش من رو تا دانشگاه برسونه و جلوی در دانشگاه من رو پیاده کرد.تا جایی که تا بعد از امتحان هم هر کس من رو میدید میگفت: صبح با بابات اومدی؟! یا ای ول چه بابای باحالی داشتی! یا بابات و دیدم! همه انگار یه جور دیگه ای روم حساب باز کردن و بیش از پیش تحویلم میگرفتن.چه خوب که این بابا، بابای من است! جمعه دلگیر هم آمد و رفت به درس خواندن و الباقی، و شنبه بی ماجرا، که آن نیز به درس خواندن گذشت.

یکشنبه فکر کردم امتحان ساعت 9 شروع میشه و من از ساعت 8 دانشگاه بودم و این در حالی بود که امتحان 11:30 شروع شد! بعد از امتحان هم رفتیم بوفه.نسکافه و کیک دور هم خوردیم. شب رفتیم خونه خاله. پسر خاله و خانمش اومده بودن. چقدر ناراحت بودم سر یکی از امتاحانا که مجبور بودیم اسم 7 مدل سیب زمینی رو حفظ کنیم، امروز چقدر خوشحال شدم که پسر خالم از 7 مدل سیب زمینی میگفت که در میوه فروشیهای اونجا میفروشن! شب خیلی سخت و بد خوابیدم خوشحال نبودم ازین که:**  پسری دختری را دوست دارد اما آن دختر پسر دیگری را دوست دارد، و آن پسر دیگری، ادعای عاشقی میکند آن هم نسبت دختر دیگری و آن دختری... ** خوشحال نبودم ازین که 4 شنبه باز هم داستان همیشگی خواستگاری و 5 شنبه نیز... ** خوشحال نبودم که بابا جمعه داره میره کربلا و من رو نمیبره! ** خوشحال نبودم از مسافرت یک هفته ایمان به شمال (22 بهمن) ** و باز هم میرسم به بزرگترین غم عالم ، تعطیلات عید نوروز.

امروز دوشنبه نبود! این دوشنبه نیز جمعه بود.روزی دلگیر با هوای ابری، برق های رفته و خانیمان در سکوت.من بودم و تنهایی و یک کتاب حجیم و سخت به نام (فو***) و گوشی آرام و ساکتم که منزوی در گوشه ای نشسته بود بی آنکه بداند و بفهمد و درک کند من در تنهایی دارم دق میکنم! کاملا مشخصه امتحان سه شنبه رو خوب ندادم. هیچ کس خوب نداد!

( نکته: بدون اینکه با من مشورتی صورت بگیره، این خواستگار نیز رد شد! دلیل: بابام احساس میکنه، که بابای داماد خوش اخلاق نیست، و من با چنین روحیه حساسی نمیتونم در کنار چنین پدر شوهری زندگی کنم!با این نظریه بابا موافقم و البته میدونم قسمت نبوده. با این حال این روزها به احوالات مادر مهربان و دوست داشتنی داماد خیلی غصه میخورم که بارها و بارها به مامانم تماس گرفتن و با بغض ، ناراحتی خودشون رو ابراز کردن و گفتن که ما هرگز نمیتونیم دختری خوب تر از دختر شما با چنین خانواده ای پیدا کنیم! و بارها خواهر داماد تماس گرفتن و ضمن یاداوری احوالات نا مساعد مادرشون التماس میکردن که حد اقل راهی جلوی پای ما قرار بدید! ) از اعماق قلبم ناراحتم که با پیدا شدن انواع خواستگارهای سرشناس و متفاوت، هر روز و هر روز توقع پدر و مادرم بالا و بالاتر میره و گاهی توهم آن برایشان به وجود میآید که دخترشان از وسط آسمان نازل شده! بارها دلم خواست با اون خانم مهربون تماس برقرار کنم و بهشون بگم که شما از ما خیلی هم بهترید.اصلا امیدوارم یه عروس نصیبتون بشه که همش بگید خدارو شکرکه اون سیندرلا نشد. دلم میخواست بلند فریاد بزنم که به خدا ما به اون خوبی نیستیم که شماها فکر میکنید!واقعا خانم خیلی خوبی بودن.آرزو میکنم چنین مادر شوهری نصیبم بشه.

چهارشنبه با تمام هول و استرسش آمد و رفت.این آقای سید 28 ساله با تحصیلات عالیه( فوق لیسانس) و پدر و مادر پزشک آمدند و رفتند.یقین داشتم که آنها نیز بیش از نیم ساعت خواهند نشست و همان هم شد. اینبار هیچ نظری ندادم. میدانستم آنها خوششان آمده و دست از سر کچل ما بر نخواهند داشت و میدانستم که اینبار نیز بابا دلش دامادی میخواهد ازین هم بهتر! آخر من نمیدانم که آن بهتر ترین که میتواند باشد؟ که بابا بالاخره دلش بیاید که دختر یکی یه دونه اش عروس او شود. خوش به حالت ای بهتر ترین! روزی چند بار به من یاداور میشود: که داماد من واکسی باشد، ولی آدم باشد!اینکه چقدر من و داداشم سر این مجلس یواشکی برای هم شکلک در میاوردیم و از شدت خنده سرخ میشدیم، اینکه با شکلک به مامان و بابا اشاره کردم که خوشم نیومده و اونها نیز از چهره من خندشون میگرفت و به زور خودشون و کنترل میکردن،اینکه وقتی وارد مجلس شدم و همه به احترامم ایستادن یادم رفت بگم بفرمایید بشینید و خودم نشستم در حالی که اونا هنوز ایستاده بودن و در آخر بابا گفتن بفرمایید! اینکه تا پاشون و از در گذاشتن بیرون من و داداشم نشستیم و از شدت خنده حتی نمیتونستیم حرف بزنیم و مامان و بابا نیز از خنده های ما میخندیدند، تماما سبب شد روزی پر خاطره شود، هر چند که دیگر بندگان خدارا نخواهیم دید!هر چند که هیچ عیب و ایرادی نداشتند اما به دل هیچ یک از ما ننشستند.خدارو شکر فکر کنم به خیر گذشت!

و اما امروز پنجشنبه اینها هم آمدند. از پشت آیفون داماد را دیدیم و مورد پسندمان واقع نشد. مشخصات ایشون نیز همانند الباقی بود، تحصیل کرده و وضع مالی بسیار خوب. اما بنده خدا یه مقدار ک چ ل بود و سنشونم یه مقدار بالا بود. با این حال سبد گل قشنگ و بزرگی آورده بودن.ازین احترامشون واقعا سپاسگذارم. و اما خواستگار دیروز! که از امروز خروس خون صبح، تماس پشت تماس و تعریف پشت تعریف، مامان من هم که دیگه استادی شده تو " نه" گفتن و آنها همچنان اصرار و اصرار و در آخر هم خودشان با خودشان قرار میگذارند که چند وقت بعد تماس بگیرند تا شاید ما نظرمان تغییر کند اما دریغا...

شب حال خوبی نداشتم. فشار روحی خیلی بدی روم بود. از طرفی امتحان شنبه، از طرفی فکر مشغولی خواستگارهای امروز و  دیروز و از طرفی دل مشغولیهای خودم! رفتن بابا به کربلا و نبردن من، از طرفی عاشق پیشگان دانشگاهی، از طرفی بیماری یک عزیز، از طرفی هم ناراحت ازین که امروز هم همانند جمعه ها بود! و... منتظر یک جرقه بودم تا تماما ناراحتی خودم رو ابراز کنم، همان هم شد، و چنان کردم که تا روزهای متمادی باور نمیکردم من همانم که بودم!هر چند که پیش از این، دلم برای خودم میسوخت،برای تنهاییم، برای مهربانی نهفته ام برای اینکه از خجالت نمیتوانم دلتنگیم را درست بروز دهم! جمعه پر دلهره هم آمد، مهمانی هم رفتیم، اما همچنان دلشوره من شدت بیشتری میگرفت و هر چه میگذشت از کار دیشبم شرمنده تر میشدم. مهمانی در کل خوب بود و همه را دیدیم.و اما شنبه، آخرین امتحان رو معمولی دادم و بعد از امتحان دختر داییم اومد دانشگاه ما و بعدشم رفتیم بیرون ناهار خوردیم.خوش گذشت اما من همچنان سعی در وقت کشی داشتم، تا دیگر نفهمم که سخت میگذرد.خیلی سخت...

پ.ن:   شما باید همیشه خوب باشی؟!من حتی از خجالت نمیتوانم با شما حرف بزنم!
پ.ن:   دل خوش کرده ام به یک جمله ، که هزار حرف نهفته دارد: شب خوش...
پ.ن:   دیگر نمیخواهم بخواهم،آنچه را که دلم بعد از یک عمر خواست! میخواهم بروم یک جا گم و گور شوم تا تو راحت زندگی کنی! اینکه من ناراحت زندگی کنم مهم نیست، مهم اینست که من نقطه صفری باشم، و تو شروعی بی نقطه ! اما برای این خط از قصه هنوز نتونستم با دلم کنار بیام!
پ.ن:   دلم میخواهد انقدر ناراحت باشی، که دیگر ناراحتی تمام شود!
پ.ن:   میخواهم فریاد بزنم زندگیم را دارم از دست میدهم، برای اینکه از تو فرار کنم،برای اینکه تو راحت باشی، روزها و شب هایم میگذرد به تباهی، و شیطان در کمین! خدایا خودت من را در مسیر درست هدایت کن و نگذار از راه راست خارج شوم.آمین
پ.ن:  یک هفته قبل همه چیز آروم و خوب بود. همه چیز فوق العاده بود با تمام کمبود هایش! کاملا در آرامش بودیم تنها شاید گاهی کمی دلتنگی سراغم می آمد، مطمئنم تو نیز آروم و خوب بودی. فکر میکنم تا حدی یه راهی برای خودمون پیدا کرده بودیم. کاش باز هم همان گونه بودن تکرار میشد...

دلتنگم،یک دنیا!

شاهزاده ی عزیزم، هر که هستی، هر کجا هستی، همیشه برای سلامتی تو و خانواده ات دعا میکنم.آرزو میکنم زندگی به کامت باشد و خنده همیشه بر لبانت...

بارالها: هر چه دارم از تو دارم، ای همه دارو ندارم...شکـــــــــــــــــر

لينك | نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 11:52 توسط سیندرلا |
Copyright By lovingkidness - This Template Designed By HOTWEBS