تبليغاتX
در جستجوی خوشبختی


در جستجوی خوشبختی

دفتر خاطرات بدون قفل

"خانوم خانوما!"
لفظ بانمکی که استاد کلاس اعتقادیمان، من را به این نام میخواند!
میگویند طرز بیان و رفتار و گفتار و حتی نوع پذیرایی و ظرافت هایت این نام را شبیه تو کرده است!!!
لحظه شماری میکنم برای کلاس یکشنبه ها! آنقدر آرامش و عطر ایمان و یقین در مجلسمان هست که وصفش نا گذیر است! خدایا شکرت :)

نسیم صبحگاهی، آسمانی آبی، درخت انجیر بزرگی که تا میانه ی حیاط شاخه دوانده است، گنجشکها، شاخه به شاخه در جنبش... ایستاده ام کنار نرده های بالکن و حیاط خانه مادر بزرگ را تماشا میکنم!
و هزاران خاطره ای که به سرعت از جلوی دیدگانم عبور میکند...
آن خانه دیگر بدون حضور مادر بزرگ و پدر بزرگ صفایی ندارد... شاید این آخرین باری باشد که ...
خانه به فروش رفت... :(
فرصت را غنیمت شمردیم و شاید، برای آخرین بار، بعد از مهمانی آن شب،خانه مادر بزرگ ماندیم. جای نان تافتون تازه، که آقاجون برامون میخرید، خالی بود... آن هنگام که آفتاب، بر روی فرش های قرمز پهن شده بود و سفره صبحانه... صدای گنجشک ها، من و عزیزترین دایی دنیا و شیشه مربا، و بقیه اعضای خانواده!... و تمام شب، همانند کودکی، لذت بردم از خوابیدن، در میان پتوی نرم و گرم!

کلاس های معلمی ط ل و ع  رو نشد برم! چرا که روزهایش با کلاسهای دانشگاهم تداخل دارد! امیدوارم دوره بعدی در کار باشد و روزی من نیز بشود!

مهمان خانه فامیل/دوست بسیار خوبم شدیم تا گل پسر کوچکش را ملاقات کنیم! یه پسر کوچولو و دوست داشتنی... باورم نمیشد که او دیگر مادر شده است! خانه ای بسیار مجلل و بزرگ و سلیقه ای واقعا عالی و دوست داشتنی! آنقدر دور هم بهمان خوش گذشت که زمان را فراموش کردیم و ۴ ساعتی که آنجا بودیم... مادر و خواهرهای او نیز آمدند و مثل همیشه آنقدر صمیمیت بود که نخواهی مهمانی تمام شود... گاهی دلم خواهر میخواهد...

به میزان سالهای عمرم، روزی ۳ بار، صدایش را میشنوم اما،هربار تازگی خاص خودش را دارد! هر بار با شنیدنش ته دلم میلرزد... صدای اذان را میگویم!! این جالب نیست؟!!

آنقدر مسجد شلوغ است که جا نمیشویم. دلگیر میشوم... مینشینم روی سکو، پشت دیوار مسجد... صدای روضه پیچیده است، رگبار میبارد، و آسمان چشمان من... یاد غم خانم فاطمه زهرا س، قلبم را میفشارد... صدای هق هق آرام من، صدای رگبار... هیچ نفهمیدم خیس شدنم را زیر اشک های آسمان...
به گمانم سرما خوردم...
سه شنبه تا جمعه ای که به اندازه تمام وقت نداشتن ها به عزاداری گذشت...

روزی که با مامان و برادری و دختر دایی و فسقلی ساندویچ الویه را در میان سکوهای پارک "ق" سرو کردیم و بسی از طراوت آنجا و صدای گنجشک ها و بوی سنبل هایی که همه جارا پر کرده بود، لذت بردیم.

"سلام برّه!!"
من: "ببخشید؟!"
او:   "تو دنیایی که همه گرگن، یا باید گرگ باشی، یا مواظب باشی گرگا نخورنت!"
من: " شنگول و منگول زیاد خوندی؟!"
او:   " نه، اما به اندازه موهای سرم گرگ دیدم و، به اندازه انگشتای دستم بّره! خواه پند گیر و خواه ملال..."!!!

تمام طول مهمانی بدون اغراق،خانومهایی که، من حتی خیلی نمیشناسمشون،دارن با مامان صحبت میکنن... چاره ای نیست، انگار باید تسلیم روزگار بود... مامان خسته شدن، به بهانه ای، بعد از نهار فورا بلند میشیم، یکی از همان فامیل های دور، تا دم در، همراهیمون میکنن... من رو در آغوش میگیرن و بوسه ای... و نگاه هایی که همچنان من را دنبال میکند... بغضم را قورت میدهم... لبخندی زورکی... و قطره اشکی که بر گونه ام میقلطد...

و شبی را که بی وقفه تا صبح باریدم! شاید سالی دو بار پیش بیاید این چنین گریستنی!آنچنان که نفسم بگیرد و هر لحظه مرگ را تجربه کنم... عادت ندارم کسی اشک هایم را ببیند، پس سر فرو میبرم در بالشت مهربان و نفس را حبس میکنم! و قلبم، دوست همیشه مهربانی که با تیر کشیدن هایش من را تا خود صبح همراهی میکند...
گاهی مجبوریم به خاطر خوشبختی کسی که دوستش داریم، از بزرگترین آرزوهایمان گذر کنیم!
گاهی شاید مجبور باشیم همه دنیا را بدهیم، برای اینکه کسی خوشبخت شود...
تصمیم سختیست، اما.... :(

دوست مهربانم طی تماسی از احوال نا مساعد من آگاه میشود و به ثانیه ای دم در خانه ما حاظر! پارک ج م ش ی د ی ه را برای گردش انتخاب کردیم... گلهای رنگی، نمنم باران، زمین های خیس، بوی خاک!، دو به دو زوج هایی که در کناری با هم خلوت کرده اند...
ماهی های قرمز در حوض، آبشار، پرنده ها جیک جیک کنان شاخه به شاخه... کمی حالم بهتر میشود...

از در بیرونشان میکردیم از پنجره می آمدند!! چه روزهای بدی را گذراندم... همراه با یک سر درد عجیب... الهی شکر که خانواده ای دارم که همه جا همراه من هستند! خدایا واقعا شکرت!

بعد از سالیان سال زندگی، پی به یک نقص بزرگ در خودم بردم! و اون " عدم اعتماد به نفس در گفتار و ارتباط بر قرار کردن با اطرافیانم" هست!!

اصولا حرف نمیزنم و اگر بزنم از همان دو کلام حرف هم پشیمان میشوم! تا جایی که یادم میآید  بیشتر شنونده بودم... شاید عدم وجود دو گوش شنوا، شاید عدم اعتماد به اطرافیانم، شاید خجالت کشیدن های پی در پی! شاید دل بریدن از دنیا... نمیدانم کدامش نقش بیشتر را درین رابطه داشته!؟
در سکوت این روزها بیشتر فکر میکنم! گاه به نتایجی میرسم که خودم نیز در شگفتم! گاهی آنهارا برای مامان بازگو میکنم و ایشان ازان نتایج بسی حیرت زده من را تماشا میکنند...
حالا میفهمم که چرا انقدر ائمه (ع) در تفقه در دین و آیات قرآن اصرار داشتن...

عکسم را چسباند و عکس ن س ت ر ن دوست کلاس قرآنم را. شماره "۷" از آن من بود. این را به فال نیک گرفتم... نفسی عمیق... حالا دیگر نام من در زمره ی معتکفین است... خدایا شکرت!
تمام راه را تا مترو، پیاده آمدیم و حرف زدیم و آبمیوه خوردیم! و هدیه ای که برای اساتیدمان گرفتیم...
و دوستانی که خیلی اتفاقی در همان مکان معتکف خواهند شد! فکر میکنم امسال پر از اتفاق و روایت باشد!

جمعه ۲۲وم! هم زیارت قبولی حاج پسر دایی را و هم تولد فسقلی را ادقام نموده و یک مهمانی خوب را گذراندیم! حجر اسماعیل جایی ست که یاد من افتاده بود و دعایم کرده بود... الهی شکر...

یکشنبه 24ام: از روز قبل به کمک مامان الویه رو درست کردم و 7 صبح با دوستان بسیار بسیار عزیزم راهی پارک ب ا ن و ان شدیم! کلاسمان آنجا برگذار شد. بسی لذت بخش مینمود نشستن در میان طبیعت، خوردن صبحانه ای بس مفصل و سپردن موهایت در دست باد و خواندن دعای فرج زیر سقف آسمان! هر چند آرام میخواندیم اما، جالب بود آدم هایی که دورمان را احاطه کردن و مارا همراهی مینمودند! آنقدر حضور درین کلاس به من آرامش میدهد که تمام غصه ها از یادم میرود و تمام هفته ی من را ساپرت میکند و لحظه شماری میکنم تا جلسه بعد از راه برسد!

چیک، چیک، چیک!
با تماشای قطره های سرم، روی تخت بیمارستان 26 امین روز از ماه اردیبشت را شروع کردم! تمام تنم میلرزید و تب! و فقط خدا میداند که شب قبل تا صبح چه به من گذشت!
گاهی مامان مهربانم کنار تختم مینشستن و دستام و تو دستشون میگرفتن. و آرام نوازشم میکردن. توی اون تب به چنین محبت و آرامشی نیاز داشتم... الان بهترم اما، حالا دچار گلو درد شدم!

امتحان خطاطی را با موفقیت گذراندم و به مرحله بعد راه یافتم!
کلاس های موفقیت دکتر ف به اتمام رسید و مبحث بعدیمان ازدواج خواهد بود!
هدیه تولد پسرخاله ام که دکتره انگری بردز خریدیم!
فاطمه خانم فوت کردن!
و فردا یه کنکور خیلی سخت دارم که زندگیم بهش بستگی داره! خواهش میکنم دعا بفرمایید که قبول بشم.

و در آخر روزهای خیلی بدی رو درین ماه گذروندم، اما، به لطف حضور خدای مهربانم، هنوز زنده ام، نفسی می آید و میرود، و من همچنان سیندرلا، خوشبخت ترین دختر روی زمینم :)
خدایا به خاطر همه چیز مچکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم :*


کلام نور!
به هر کلمه ای که از دهان دیگری بر میاید گمان بد مبرید،مادامی که، برای احتمال خیر درباره آن راهی بیابید! نهج البلاغه، باب حکمت، ش ۳۶۰

پ.ن: زیبا ترین گلها تقدیمت، بهترین لبخند ها بر لبانت، زیباترین چشم ها بدرقه ی راهت، و بالاترین دست ها نگهبانت باشد. میلاد فرخنده بانوی بزرگ اسلام حضرت فاطمه(س) بر مادر عزیز تر از جانم و تمامی مادران دنیا مبارک باد.

پ.ن:این جمعه هم از دیدن رویت خبری نیست، دیگر نفسم هم نفس معتبری نیست، رد میشود این جمعه و تا لحظه آخر، از آمدن سبز تو اما ثمری نیست. اللهم عجل لولیک الفرج.آمین.

شاهزاده جان: حالا دیگر علاوه بر دیندار بودن و داشتن اخلاق بسیار نیکو، انتظار دارم دارای EQ قوی و آدمی منطقی باشی.آرزو میکنم در کنارت آرامش را بیابم..
**هر نکته ای که به ملاک هایم اضافه میکنم، رفتاریست که در خود نیز پرورش میدهم! امیدوارم خدای مهربان نیز درین راه مانند همیشه یاورم باشد...

بارالها:هر کسی چاهی کند در راه ما، چاه هارا بر رهش هموار کن
هر کسی خاری نشاند در راه ما، خارهارا بر رهش گلذار کن! :)
 

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 20:18 توسط سیندرلا |


آخرين مطالب
» اردیبهشت
» روزگاری از فصل بهار
» عیدانه
» آخرین برگ از 1390
» مشهد
» معجزه همین زندگیست...!
» این روزهای من
» گلی زیبا در گلدان!
» همه چی آرومه!! :)
» سیب سرخ...!


Design By : Pichak