این یک محاسبه بود. اما باختم.تجدید شدم. این چه فراریست به امید دیدار؟! دیدار...
به او گفتم: دروغگوی بزرگ! غافل ازین که خودم نیز به خودم دروغ میگویم! همیشه اون من رو از یونیک بودن در میاورد اندفعه من از شرمندگیش درومدم! دروغگوها...
5شنبه: باز دختر داییم اومد اینجا.رفتیم خونه دوستش تا یه سی دی بگیریم.خیابونا چه خبر بود.پر پلیس.فکر کردم مقام میخواد رد بشه اما دریغا که جوانان مملکت به کوچکترین میدان مملکت هم برای تفریح رحم نکرده اند.بعد از اون شام رو خریدیم و یه راست اومدیم خونه.
جمعه:چشمام رو که باز کردم احساس کردم چه روزی خوبی میتونه باشه.سر فرصت صبحانه خوردم و همه جا که جمع آوری شد نشستم پای درسم.پرده رو تا ته کشیدم کنار تا از هوای ابری لذت ببرم و لای پنجره رو هم باز کردم تا از صدای گنجشک ها به فیض برسم. برای خودم نسکافه ریختم و آهنگ خارجی هم گذاشتم تا کمی جو بده! از 11 صبح تا 4:30 بعد از ظهر.از سخت ترین درس شروع کردم.یه چرت هم خوابیدم. این اولین غروب جمعه ای بود که احساس آرامش میکردم بدون اینکه کوچکترین دلشوره ای داشته باشم. کمی که فکر کردم دیدم عجب هفته ی خوبی رو طی کرده ام و از هر لحاظ سعی خودم رو برای بهترین بودن کردم.
شنبه:تا 5 کلاس بودیم.البته وسطش یه کلاسمون کنسل شد و به ناچار برگشتم خونه و دوباره رفتم دانشگاه.بعد از ظهرش دختر عمم پسرش و آورد اینجا.خیلی با نمک شده.دلم براش تنگ شده بود فسقلی رو. از خستگی زود خوابیدم.
یکشنبه:هنوز خستگی دیروز تو تنم بود.کمی درس خوندم و یه دوش گرفتم و کمی هم خوابیدم.
دوشنبه:امروز صبح کلاس بودم.بچه های کلاسمون خیلی بامزن و با تیکه پرونیهاشون کلی میخندوننمون. خدارو صد هزار مرتبه شکر (بزنم به تخته) با اینکه اکثرا از لحاظ ظاهری خیلی با من تفاوت دارن اما تقریبا با همه ارتباط خیلی خوبی برقرار کردم. توی بوفه دانشگاه هم همیشه بساط خنده به راهه. امروز هم که هوا سر بود و 50-60 تا آدم چپیده بودن تو یه وجب جا! خیلی خوب بود.بعد از ظهر پسرداییم اومد خونمون دیدن داداشم . از طرفی هم لب تابی رو که بابام برا تولدش سفارش داده بود آوردن. آخرین مدل های سونی.فوق العادس. واقعا براش خوشحال بودم.خداییش حقش بود. بیچاره هم پاش شکسته هم رشتش نرم-افزاره هم زمانی که من کامپیوتر جدید خریدم 6 سال پیش قدیمیه شد مال داداشم. اما میخوام یه چیزی بگم! اصلا دختر حسودی نیستم اما خیلی دلم خواست منم یه کادوی خوب میگرفتم.میدونم خبری نیست.چرا انقدر امسال برام مهم شده؟! نمیدونم چرا انقدر لوس شدم؟! نمیدونم چرا دلم میخواد مهم باشم؟! چرا انقدر حساس شدم؟چرا انقدر کوچولو شدم؟!
دلم کافه و ی و ن ا میخواد.هوای سرد و برفی، درخت کریسمس، هات چاکلت با کیک شکلاتی، فضای آروم و نور لایت و موسیقی آروم... دلم خیلی چیزا میخواد.همش یه جورایی محاله. همیشه باید به دلم بگم ساکت!بیچاره دق کرد خب.![]()
شاهزاده جان! امروز چقدر آروم و دوست داشتنی تصورت میکنم! گاهی انقدر مرد و خوب تصورت میکنم که توقع دارم بیشتر آرزوهام رو تو براورده کنی! چقدر زمان آروم میگذرد.
بارالها! خیلی دختر بدی شدم.لوس و حسود!خدایا جز تو کسی رو که ندارم تا بهش پناه ببرم و ساعت ها اشک بریزم تا دل بیچارم آروم بشه.ازت میخوام اخلاق خوب بهم عطا کنی و مثل همیشه بخندم. میخوام ناراحتیهام مثل همیشه فقط برای خودم باشه و هیچ کس ازشون بویی نبره.
لينك | نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 21:6 توسط سیندرلا |
سه شنبه: تا ظهر کلاس بودم و بعد از ظهر هم هیچ اتفاق خاصی که قابل تعریف کردن باشه نیفتاد.فقط شب خیلی بد خوابیدم.خیلی! در واقع تا نزدیک صبح بیدار بودم.قضیه ازین قرار بود که دختر داییم جریان دختر پسری رو برام تعریف کرد که اصلا جالب نبود.آدم میمونه که دیگه به کی میشه اعتماد کرد؟!
چهارشنبه: صبح هوا ابری بود.توی رختخواب گرم و نرمم قلط میزدم.دوست نداشتم اصلا از جام بلند بشم.پرده رو تا ته کشیدم کنار.کنار پنجره قدی اتاقم ایستادم و نم نم بارون رو تماشا میکردم.وای که چقدر این پاییز زیبا و دلگیره به خصوص اگر هیچ کسی رو هم نداشته باشی! امروز یه آرزوی محال کردم.دم اذان ظهر بود.بارون هم میومد. در کمتر از یک ربع براورده شد! هیجان زده بودم ازین که خدایی دارم که بزرگی و بخشندگیش حد ندارد! برای ناهار دختر داییم اومد خونمون و تا شب کمی درس خوندیم و کمی آهنگ گوش دادیم و کلی هم حرف زدیم و خندیدیم. بعدشم با هم رفتیم تا مانتوش رو از خشکشویی بگیریم. بارون به شدت میبارید. هوا تاریک بود. یخ کرده بودم. پنجره پایین بود و بخاری روشن. چشمام رو بستم، آرزو کردم یه روز بارونی و قشنگ رو در کنار شاهزاده ام که بینهایت دوستش خواهم داشت و دوستم خواهد داشت بگذرانم و اون لحظات هرگز تمام نشود! اما شاید مجبور باشم این آرزو را یک سال یا نمیدونم تا مدتی با خود به دوش کشم چرا که یک ماه دیگه این پاییز غمگین هم تمام میشه و من تمام روزهای غمگین بارونیش رو دارم تنها سیر میکنم و هنوز هم شاهزاده نیامده است! کاش میفهمید.کاش براش مهم بودم. آخر این توقع یا آرزوی بزرگیست که میخواهم با شاهزاده ام در روزهای قشنگ پاییز توی هوای بارونی و خیابونهای پر از برگ و سکوت و خلوت شب قدم بزنم؟!
با این حال میخوام خدارو هزار بار شکر کنم به خاطر اینکه من رو انقدر خوش بخت آفرید.اگر منصفانه به زندگی نگاه کنم(گوش شیطون کر) واقعا مشکل عمده ای ندارم و در واقع این منم خوشبخت ترین سیندرلای روی زمین، و اگر منتظر شاهزاده ام هستم سوار بر اسب سپیدش( که من اخلاق و ایمان تعبیرش میکنم) به خاطر اینه که باید به تکامل برسم. احساس میکنم باید این خوشبختی رو این همه زیبایی رو در زندگی با کسی تقسیم کنم تا بتونیم با هم از زندگی لذت ببریم. قطعا او نیز برای من زیباییهایی رو به ارمغان خواهد آورد.
به قول یکی از دوستان عزیز وبلاگی طی پیامی بهم یاداور شده بود: سعی کن دست یکی از همین پسرارو هم بگیری بیاریش تو زندگیت، عاشقانه ، چون نگاهت عاشقه است!!!
امروز یه احساس جدید تو دلم مهمون شده بود. دلم میخواست رمانتیک تر باهاش مواجه بشم اما خیلی هیجانی باهاش برخورد کردم و به استقبالش رفتم.
خوشحالم ازین که: دیشب شوهر خالم زنگ زد، من میخندیدم ، بهم آفرین گفت و تشویقم کرد که در بدترین و بهترین شرایط باز هم خنده از روی لبهای من کنار نمیره!(مگر اینکه حقیقتا از اعماق قلبم ناراحت باشم البته!) فقط دعا دعا میکنم که شاهزادم هم خنده رو باشه، تا بهشت رو بر روی زمین نظاره گر باشیم.
پریروز شوهر یکی از بچه های شرکت زنگ زد بهم و برام شرح داد که در روز تولد خانمش یک جشنی رو برگذار کرده و میخواد خانمش رو سوپرایز کنه. چقدر خوب! یاد تولد خودم افتادم.امسال شاید بیش از همیشه تولدم بی سر و صدا برگذار بشه! فکر میکنم برای هیچ کس به دنیا اومدنم امسال مهم نخواهد بود.فکر میکنم امسال من و خدا تنها تولدم رو برگذار کنیم و خدا به مناسبت یکی شدن تولدم با روز عرفه میخواد بهم یه کادوی بزرگ بده!البته من پیش پیش ازش قول گرفته بودم! حتی مامان و بابا هم درگیر پای شکسته داداشم هستن.فقط خواستم بگم که چقدر ازین بابت ناراحتم!
خیلی بدی شاهزاده، هیچ وقت نمیبخشمت که امسال هم روز تولدم نخواهی بود.
پاشنه در خانه مان را دراوردند، اخر این هم شد کار؟ نمیفهمم اخر شاهزاده ی یک دختر بودن انقدر مهم است که برایش به رقابت نشسته اند؟ خسته ام.شاهزاده درمیان هیچ کدامشان نیست.اگر مجال بدهند میخواهم تا ۳ماه دیگر صبر کنم.تا بعد از ماه صفر!شاید که بیاید. میگویند: سه ماه وقت است تا آن موقع! میگویم: تا حالا نیومده حالا هم توی این 3 ماه نخواهد آمد! باید به کی بگویم شاهزاده ام رفته نا کجا اباد، راه را گم کرده.نمیدانم چرا نمیآید؟ او نیز باید اکنون تنها باشد و در جستجوی من. روزهای قشنگ در قصر پدریم بدون شاهزاده سپری میشود.
باور کنید سخت نمیگیرم.اصلا شما انتخاب کنید.به عنوان مثال او که لیسانس دارد، ایمان درست و حسابی ندارد! او که ایمان دارد لیسانس هم دارد، خانواده خوبی ندارد! او که خانواده خوبی دارد، روزی حلال هم دارد، نه درس خوانده و نه ایمان دارد!او که لیسانس و ایمان و روزی حلال و خانواده دارد، آدم زرنگ و ... از آب در میآید! او که سواد و خانواده و درامد حلال و اخلاق دارد، خانیشان دالقوز آباد سر پیچ است و پدرم با فرهنگ عجیبشان مشکل دارد!
یکی بی ام و آخرین مدل دارد.یکی محض رضای خدا موتور هم ندارد!از متولد 51 هست تا متولد 67!از ریزه میزه و کوچولو و کوتاه قد تا چاق و درشت و گنده!از مومن تیر که میخواد تو بیابون و دریا هم پوشیه بزنی تا اونی که پیغام پسغوم میفرسته سفر اروپا باید با تاپ و شلوارک راه بفتم که آقای خوش غیرت به زنش بنازه! چرا اینا حالت نرمال ندارن؟!
جالب ترین ترین مساله اینجاست که در خانه ی ما برای هرکس یک ملاک بزرگترین است! هیچ کس 7 ملاک من را با هم در نظر نمگیرد! البته اخلاق در اولویت است برای همه! پدرم بعد از اخلاق طالب ایمان زیاد است و شغل آبرومند و حلال، میگوید سیگاری هم نباشد! مادرم بعد از اخلاق طالب سواد و تحصیلات است! برادرم بعد از اخلاق جویای ورزشکار بودن طرف مقابل میشود و به دنبال پایه فوتبال برای خودش میگردد! خلاصه که هر کس سازی میزند. مادر بزرگم هم دعا میکند شاهزاده ای بیاید که بر دل همه بنشیند، آخر چطور میشود؟! اگر بشود که باید این شاهزاده را حلوا حلوا کرد! مگر میشود تمام اینها در یک نفر جمع شود بدون کوچکترین خطایی.
توی دانشگاه یه آقا پسری یه جورایی امر خیر داره.دیروز هم من رو به مراسم مذهبی که در خانیشان برگذار میشود دعوت کرد که لابد به مادرش نشانم بدهد! میخواستم بهش بگویم آخر یک سر رفتی جلوی آینه خودت رو ببینی؟! منظور صورت نیست.سیرت است!!
آخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش. چقدر دلم پر بود.هیچ کس را ندارم جز خدا که باهاش دردو دل کنم! باید اون روز به اینها فکر میکردم که دور هر چی دوست و رفیق بود رو خط کشیدم! و امروز این صفحات وبلاگ است که در سکوتی عمیق به حرفهایم گوش مسپارد و حروف روی کیبرد که با قرار گرفتنشان در کنار هم شاهد دلتنگیهایم میشوند. و گاهی چشمان مهربانی که دقایقی را مهمان این کلبه مجازی میشوند و نا آشنا گذری برین دلنوشته ها میاندازند. ببخشید که طولانی شد.شب همگی بخیر.
شاهزاده جان! اگر حرفی میزنم امیدوارم ناراحت نشوی، همه اینها از روی حس دلتنگیست.میترسم انقدر نیایی تا خیلی زود دیر شود!
بارالها! معشوق ابدیم! میخوام یه جمله خنده دار بگم که فقط خودم درکش کنم و خودت! توی دلم زمزمه میکنم: کاش خدا هم ماشین داشت تا با هم تو هوای بارونی میرفتیم بیرون و لذت میبردم.همان طور که گاهی در بودنش و در آغوشش گم میشوم .
لينك | نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 22:4 توسط سیندرلا |

