جمعه: نزدیک ساعت 10 مادر داماد تماس گرفتن و قرار رو برای شب فیکس کردن.دلهره داشتم.کم کم کارامون و انجام دادیم و بابا هم دقیقه 90 رسید.تیپم سفید طلایی بود.با یه سبد گل بزرگ وارد شدن.از لای در اتاقم نگاهشون کردم، جلو بابام حتی روم نمیشد از اتاق بیام بیرون.بالاخره بعد از یک ربع مامانم اومد و صدا م کرد.وارد شدم.همه به احترامم ایستادن.45 دقیقه ای دور هم نشستیم و همه با هم حرف میزدیم تا اینکه مادر داماد به مامانم اشاره کردن که من و داماد بریم به صورت خصوصی صحبت کنیم.با کمی تعارف بالاخره رفتیم.قرار بود یک ربع صحبت کنیم نه یک ساعت! با این حال حرفهای اولیه زده شد.اولین پسری بود که از 7 تا ملاک اصلی من 5 تاش رو داشت. (1: اخلاق 2: اعتقادات محکم 3: درس خونده 4: اهل دود و دم و سیگار نباشه 5: خانواده خیلی خوب 6: پولداریش چندان در اولویت نیست اما دست به خرج داشته باشه و در واقع خسیس نباشه 7:بیش از 4 سال از من بزرگتر باشه) این آقا به جز مورد 1 و 5 که جای بررسی داره و تحقیق در بقیه موارد مشکلی نداشت.پسره انقدر خوشش اومده بود که با خجالت تمام حتی به شوخی بهم گفت کاش میشد الان بریم محضر!پسر زرنگی بود و متوجه سادگی من شده بود.به قول بابام چه ایراد خاصی میخواست بگیره؟! از اتاق که رفتیم بیرون از خجالت هم سرخ شده بودم و هم خندم گرفته بود.نگران بودم که خدایی نکرده کسی اشتباه برداشت نکنه. پسره خیلی خوش صحبت بود و شیطون از لحاظ ظاهر هم کمی تپل بود. رفتن.نه من حرفی زدم و نه مامان و بابا. اما میدونستم خیلی به دلشون نشسته! شب با یک ذهن مشوش خوابیدم.
شنبه: امروز اولین روز دانشگاهم بود.10 دقیقه دیر رسیدم و استاد سر کلاس بود.خوشبختانه بعد از من 20 نفری دیر تر اومدن و استاد بسیار پخته و فهمیده و خوش اخلاقمون با نهایت لطف و مهربونی همه رو به کلاس پذیرفت.حدود 50 نفر بودیم.پسرها یک سمت نشسته بودن و دخترها در سمت دیگه.با اینکه روز اول بود بچه ها به خوبی با هم ارتباط برقرار کردن. کسی رو تقریبا به عنوان دوست صمیمی نتونستم بپذیرم.یا خیلی زیاد از حد فشن بودن و جلف یا خیلی تفاوت سن بود ، گروهی هم که خانم های متاهل بودن.با اینحال با کسی که تونستم ارتباط خوبی برقرار کنم خانمی بود که نزدیک 50 سال داشت و بزرگترین فرد در رشته ی ما بود.تا 5 دانشگاه بودم . خسته و کوفته برگشتم خونه و دیگر هیچ.اما فهمیدم رشته ی م ت ر ج م ی اصلا رشته ی راحتی نیست و واقعا باید خیلی تلاش کنم تا به موفقیت برسم.
یکشنبه: امروز صبح خیلی زود مامانم داداشم رو برد بیمارستان تا بستری بشه و برای سه شنبه انشالله وقت عمل داره.صبح، خیلی دلم برای داداشم سوخت.توی دلم از ف وت ب ا ل متنفر شدم. امیدوارم به خیر بگذره.من و بابا هم تا 11 در مورد خواستگاره حرف میزدیم.بابام دلش یه مورد خیلی خوبتر میخواد. یه پسر سنگین رنگین تر و خوش اخلاق تر.مامان هم دلش میخواد شیک و پیکتر و امروزی تر باشه.به خصوص خانوادش.با اینحال برای خودم اول اخلاق مهمه. به بابا اعلام کردم هر چی شما بگید و نظر شما برای من مهمه اما بدم نمیومد با درایت بیشتری ردشون کنیم. هیچ وقت فکر نمیکردم ازدواج انقدر سخت باشه.همیشه فکر میکردم راحت میتونم انتخاب کنم. دلم پر بود.تا بابا رفت یک ساعتی در تنهایی خودم فکر کردم و از خدا خواستم کمکم کنه.متاهلین وبلاگی میشه بگین چطوری یه انتخاب موفق کردین؟!من که حسابی گیج شدم.
بعد نوشت:
بعد از ظهر مامان با اینکه میدونست من بدم نمیاد کمی بیشتر در مورد این آقا فکر کنم، سر خود جواب رد رو داد! متعجب و مات و مبهوت نگاهش میکردم.باورم نمیشد انقدر نظرم براشون مهم نباشه!با صدای بلند اعتراض کردم.اشک میریختم.دست خودم نبود.ساعت ها خودم رو توی اتاقم زندانی کردم و هزاران فکر عجیب و غریب به ذهنم خطور کرد.بابا اومد مثلا منت کشی.حرفی برای گفتن باهاش نداشتم.خیلی از چشمم افتادن! متاسفانه در نهایت خوشبختی از خودم و زندگیم سیر شدم.فقط چون پدرو مادرن و احترامشون واجب دیگه چیزی نگفتم والا دلم پر بود. شاهزاده! ای کاش میدونستم کی هستی و چه طور قراره معجزه کنی که هم به دل پدر و مادر سخت گیر من بشینی و هم به دل خودم؟! ای کاش میدونستم کی هستی و کجایی و یا حتی یه شب میومدم تو خوابت و بهت تقلب میرسوندم که انقدر اذیت نشی.همه دنیا نشستن که رو تو نظر بدن و اینکه ببینن بالاخره داماد حاجاقا کی میشه؟!حتما باید خیلی خاص باشی...
شاهزاده! میخوام انتخاب کنم ، اما نمیشه! نمیدونم چرا هیچکدوم تو نیستی! میشه بگی کجایی؟ کی میای؟ و چه نشونی به همراه داری تا بتونم بشناسمت؟
باالها! سخت نگرانم.تنها امیدم تویی.خودت کمکم کن برای انتخاب درست ترین.آمین.
لينك | نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 12:9 توسط سیندرلا |دوشنبه:باید میرفتم انتخاب واحد.ازون جایی که رخت خواب عزیزم رو به خصوص زمانی که هوا ابری باشه و بارونی تا ساعت 10 بلکم 11 ول نمیکنم دیر رسیدم به دانشگاه و هر 3 چارت پر شده بود و من موندم و چارت اول و شنبه هایی که از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر بدون کوچکترین آنتراگی کلاس خواهم داشت.و البته دوشنبه و سه شنبه.تا من باشم انقدر نگیرم بخوابم.شب جو آرومی رو تو اتاقم حاکم کردم.نور ملایم موسیقی لایت خارجی و بوی خوش نسکافه و بیسکوییت.شب خوبی رو گذروندم .
سه شنبه:از صبح دنبال انتخاب واحد و ادامه ی کارای ثبت نامم بودم.بعد از اون هم رفتم تجریش و یه بافتنی خیلی خوشگل گرفتم.امشب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود.آسمون میبارید و چشمهای من هم پا به پای آسمون همراهی میکرد.حتی نمیتونستم رانندگی کنم.اومدم خونه.سر شام مامانم بغضش ترکید و گفت که طاقت دیدن ناراحتی من رو نداره و من هم که آماده برای هرگونه اشک ریختنی.داداشم از طرفی خندش گرفته بود و از طرفی ناراحت از دیدن اشک های من و مامان بود.نمیتونستم دلیلش رو بگم اما فشار شدیدی روم بود.همون موقع ها بابا زنگ زد و رو به روی حرم امام حسین (ع) بود.اشک میریختم و از پشت تلفن سلام دادم و حاجتم رو گفتم.ساعت 11 شب بود.اصلا حوصله نداشتم.مسواک زدم.رفتم که بخوابم دیدم صدای مامان میاد. مادر آقا داماد 11 شب تماس گرفته بودن که بگن برای فردا تشریف میارن! وااای.همین یکی رو کم داشتم.
چهارشنبه:ساعت نزدیک 11 صبح بود.چشمام رو به زور باز کردم.ضعف داشتم.رفتم جلو آینه ، خدای بزرگ این منم؟! یک جفت چشمان باد کرده همچون قورباغه و رنگ پوستی همچون گچ دیوار.اتاقم پر از لباس زمستونی و به هم ریخته بود.باید کمک مامان میکردم.گردگیری جارو برداشتن رومبلیها خرید و چیدن میوه ها و شیرینی ها و هزاران کار دیگه که هیچ کدومش تا ساعت 2 هم انجام نشده بود.بالاخره مامان طی همتی ناگهانی مثل این فیلم ها رفت رو دور تند و بیشتر کارها رو انجام داد و من هم همین طور نگاه میکردم! ساعت 3:30 بالاخره احساس کردم که قراره ساعت 5 بیان و من هنوز هیچ کاری نکردم.آروم آروم موهام و اتو کردم و یه دستی به سر و روی اتاقم کشیدم.ساعت چنده؟4:15!مامان کجاس؟ خوابـــــــــــــــــــــــــه! بیدارش کردم رفت حمام.هنوز رو فرشی هارو هم برنداشته بودیم.تو این فاصله آرایشم رو کردم .ساعت چنده؟ یه ربع به 5.مامان کجاس؟ تو اتاقش داره لباس میپوشه. منم تو یخچال دنبال یه چیز خوشمزه میگشتم.صدای عقربه های ساعت بلند بلند به گوشم میرسید.ساعت از 5 هم گذشت.ساعت چنده؟5:15! زیــــــــــنگ، صدای زنگ در! از تو آیفون دیدم دو نفرن.هنوز لباس نپوشیده بودم.بدو بدو.جوراب شلواری.دامن.تاپ کت عطر کفش و همه چیز میزون.برم؟ نرم؟ بالاخره رفتم سلام و علیک و ریختن چای و باقی مراسم. این ها هم مثل تمام خواستگارها قرار بود نیم ساعت بشینن اما تا 8 اینجا بودن! خدارو صد هزار بار شکر که همه از رو محبت و خوبی خوششون میاد و میشینن. مادر داماد فوق العاده خانم بامزه ای بود.هیچ وقت فکر نمیکردم تو مراسم خواستگاریم انقدر بخندم.خیلی خوش صحبت و با نمک بودن و تهرانی اصیل.با عمه خانم تشریف آورده بودن، عمه خانم هم زیر چشمی ، چشم از من بر نمیداشت. راستی داماد هم اسم داداشمه و مهندسه.مادر داماد خیلی از من خوشش اومده بود و دائم قربون صدقم میرفت.چند باری هم گفتن که حالا انشالله خودت با داماد صحبت کن و اشالله خودت میبینیش و ... .خلاصه امشب هم گذشت و من نوعی دیگه از خواستگاری رو تجربه کردم. پریروز وقتی داشتم به زن داییم از مراسم خواستگاری شکایت میکردم و میگفتم که اصلا دوست ندارم، حرف خوبی بهم زد و گفت: وقتی دختری نیستی که بری از تو کوچه خیابون برای خودت یکی رو پیدا کنی باید بشینی تا خواستگار بیاد تو خونتون! دیدم حرف خوبی زد.بنابرین قصد دارم این مراسم رو حد المقدور تحمل کنم.
شاهزاده عزیزم! ای کاش زودتر بیای.واقعا خستم.واقعا...
بارالها! تو تمام این مراحل در کنارم باش و کمک کن درست ترین انتخاب رو داشته باشم.آمین
لينك | نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 23:10 توسط سیندرلا |

