" مدتیه در تنهایی خودت نشستی و دائم فکر میکنی که خدایا کی این بلا تکلیفی تموم میشه؟ و پس کی مشکلات حل میشه ؟ و... باید حوصله کنی. تا سه ماه دیگه یه پیشنهاد کاری بهت میشه که حتما قبول کن برای سرنوشت و آیندت خیلی خوبه. چشم دورو برت زیاده.حسود هم زیاده.دائم نشستن میگن خوش به حالش .صدقه بده.حرف دلتم همه جا نزن. چرا خیلی زود نا امید میشی؟!تلاشت رو بیشتر کن.انشالله مشکلات برطرف میشه.دائم با یه کسی درگیری داشتی این اواخر.فقط برات جنگ اعصاب بوده، اما جالبه که اوایل این طوری نبوده و آدم خوبی به نظر میرسیده ولی در طول زمان و بر اثر موقعیت های خاصی که پیش اومده این قالب حقیقیش رو نشون داده.میدونه خیلی چیز هاش از تو کمتره! به زودی یه کادویی میگیری که خوشحالت میکنه. خانوادت یه ضرر مالی داشتن که داره جبران میشه و خیر و برکت داره. دو نفر از لحاظ احساسی خیلی بهت فکر میکنن.یکیشون خوش تیپه و از تو کمی بلند تر یکیشونم تقریبا چند سانت از تو بلند تره.خیلی ها چشم دوختن ببینن تو چیکار میکنی؟ بعضیا از رو محبت بعضیها هم از رو حسادت.مراقب اطرافت باش. تا چند وقت دیگه در رابطه با مساله ای اشک شوق میریزی. یه چیزی رو گم میکنی ولی دوباره پیدا میشه.خیلی رویا پردازی میکنی و دائم تو فکرت از یک زندگی خوب و آروم و خوشبخت نقشه میکشی.من اسمم رو عوض میکنم اگر که به این رویاهات نرسی! خوشبختی کامل و 100 در 100 برات افتاده!تا آخر امسال دو تا سفر داری. به زودی از کسی یه گردن بند هدیه میگیری. 2تا ستاره کف دستات داری.این نشون دهنده 2 موفقیت بسیار عالیست که احتمالا هم در بیرون از خونه است. چه زود ازدواج کنی و چه دیر از سن 23 سالگی همین طور خوشبختی و موفقیت در زندگیت روانه میشه تا حدی که خودت هم فکرش رو نمیکنی. *** راجع به شاهزاده گفت*** کسی که تو زندگیت قراره بیاد یه موقعیت کاری خیلی خوب داره ؛ پدرش یه پست و مقامی داره ، وضع مالیشون خوبه و پسره درس خونده هست.بین ۴تا ۷سال ازت بزرگتره.صورتش به سفیدی تو نیست! از تو آروم تره و خیلی پسر پخته و فهمیده ایه.تمام ناراحتیهای زندگیت رو برات جبران میکنه. 2 تا شادی و مهمونی دارید.یکیش تو خونه خودتون برگذار میشه که شاید مربوط به خودت باشه یکیشم جایی بیرون دعوت میشین. مهر و آبان و آذر تغییرات خیلی خوبی داری.مهسا کیه؟ خیلی دوست خوبیه برات.باهاش ادامه بده.یه اسمی شبیه به مهسا یا سمیرا یا سمانه(اسمی که توش س و آ داره) ارتباطی داره با کسی که قراره بیاد تو زندگیت.یا خواهرشه یا مادرشه... این خیلی پشت خوبیه برات و هوادارته.در رابطه با برادرت در مورد شغلش خیلی پیشرفت میکنه.تا دو یا 3 سال دیگه به موقعیت خوبی میرسه.بابات برای داداشت نگرانه.براش خیلی دعا میکنه. تا 6 ماه یا یک سال دیگه حتما مکه میرید.رد خور هم نداره. به زودی خواب کسی رو که میاد تو زندگیت میبینی و حسابی خیالت راحت میشه. تا 8روز یا 8 هفته دیگه حتما یه جواب خوبی راجه به همسر آیندت میگیری و تا 8 ماه دیگه حتما مشخص شده که چه اتفاقی خواهد افتاد.موقعیت های خیلی خوبی برای ازدواج داری.
این تمام حرف های این خانم بود.حدود 60 درصدش کاملا درست بود.بقیش رو نمیدونم چون از آینده حرف میزد.اسامی رو دقیقا درست میگفت.ولی در کل کمی امیدواری داد.اگر هیچی هم نداشته باشه دو چیز برای من داره.یکی اینکه سرم گرم میشه و یکی اینکه با دید امیدوار تری زندگی رو پیش میبرم اونم درین نا امیدی!امیدوارم نفوذش خیر باشه برام. در مورد طلا هم خیلی راست و دقیق و درست گفت.حسابی متعجب شده بودیم.طوری حرف میزد که انگار از همه چیز خبر داره. بعد از ف ا ل طلا فورا رفت سر کار و منم رفتم دو تا بلیز خیلی خوشگل خریدم.شب که پوشیدم مامان ببینه متعجب نگاهم میکرد و میگفت خیلی خوشگله!بلا از کجا خریدی؟ شام رو من درست کردم.سوسیس گریل کردم با یه سری مخلفات.
برای شاهزاده نوشت: سلام عزیز دلم.امیدوارم هر جا که هستی خوب و خوش باشی.امروز که این خانم از تو برام میگفت حسابی غرق در رویا ی با تو بودن شدم.دوست دارم وقتی مدت ها بعد میای تو زندگیم و تمام این خاطرات رو میخونی بدونی که چقدر ندیده دوست دارم و توی ذهنم با تمام وجودم بهت ابراز علاقه میکنم.مطمئنم که من در کنار تو خوشبخت ترین خواهم بود.با آغوشی باز از تو استقبال خواهم کرد.دوستدار همیشگی تو سیندرلا.
بار الها! گاهی بنده هات رو وسیله میکنی تا به تو نزدیک تر بشم.گاهی به وسیله بنده ای چنان نور امیدی در دلها ایجاد میکنی که آدم ناخود آگاه خودش رو غرق در رحمت تو احساس میکنه.از تو ممنونم به خاطر همه چیز و حتی به خاطر شاهزاده ای که روزی خواهد آمد...
لينك | نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 23:59 توسط سیندرلا |یکشنبه:مامان اصرار داشت که بریم بیرون.یه سری خورده کاری داشت باید انجام میداد من بیچاره هم در نقش راننده مخصوص ایفای نقش میکردم!هوا کمی ابری شد.مامان خوشحال ازین که کنار من نشسته و هوا ابریه و همه جا سر سبزه ، و دائم دلش میخواست کوچه هارو اشتباه بریم تا زمان بیشتری رو درین وضع رومانتیک سپری کنیم.هرچند که خیلی هم حوصله نداشتم اما اصلا دلم نمیخواست تو ذوقش بزنم و از خوشحالی مامان بی نهایت شاد میشدم.من حاظرم از جونم هم مایه بذارم ولی لبخند رو روی لبهای مامان ببینم.رفتیم دوتا شمعدان کریستال خوشگل برای روی میز نهار خوری دیدیم و پسندیدیم.کار ظریف و قشنگی بود که بیشتر از 200 تومن میطلبید.باید از انبار میاورد که قرار شد کنار بذاره تو هفته بریم ازش بگیریم.یه سر هم شهر کتاب رفتیم و من دوتا سی دی خیلی بامزه خریدم و یه کتاب رمان خارجی به نام " خاک*غریب" .مامان دلش میخواست برای ناهار با هم بیرون باشیم اما خودش پشیمون شد.منم فورا مامان و گذاشتم خونه و رفتم دنبال طلا.ساعت نهارش بود.مثل همیشه رفتیم پیتزا چ م ن و کالباس تنوری خوشمزه گرفتیم و جلوی پارک ن ی ا و ر ا ن پارک کردیم و خوردیم.بعدم رسوندمش و برگشتم خونه.فردا امتحان نیم ترم داشتم با همون استاد بی تربیت! اصلا دلم نمیخواست بخونم.به جاش یکی از سی دی فیلم هارو دیدم.انقدر انگیزه گرفتم.کلی بعد از فیلم به خودم رسیدم و لباس قشنگ تر پوشیدم و سعی کردم مثل آدم های تو فیلم خوشحال باشم!
دوشنبه:ازین که برم سر کلاس متنفر بودم.با اضطراب تمام رانندگی کردم و وقتی رسیدم شکر خدا راحت جاپارک پیدا کردم.همش تو ترس ازین که دیر برستم و باز هم بین من و این استاده سر یک دقیقه دیر کردن دعوا بشه! امتحان رو خیلی خوب دادم اما وقتی برگم رو گرفت شروع کرد به قر زدن از خطم، از طولانی بودن رایتینگ ها از ... همه چیز! هرچی میگذره بیشتر نسبت بهش حس تنفرم پررنگ تر میشه.سر کلاساش معده درد میگیرم.بعد از کلاس دوستم سینتیا رو تا دم خونشون رسوندم.ظهر یه چرت خوابیدم و بعدش دو ساعت یکی از سی دی های سخنرانی دکتر (ف) رو دیدیم که 5 شنبه ها میرم کلاسش.انقدر خندیدیم که دلمون باز شد.الانم که در خدمت شمام...
نکته 1:راجع به این استاده، داستان ازین قراره که چند ترم پیش باهاش کلاس داشتم.خوب درس نمیداد.بچه ها گفتن که من برم بهش متذکر بشم.این کارو کردم و اون با من سر لج افتاد! از طرفی سر یکی از کلاس های ایشون دوتا پسر همزمان چشمشون دنبال من بود.ایشون هم میدونست و حسودی میکرد(در جایی بعدا خودش معطرف شده بود!) در حالی که هیچ کدوم ازون پسرها برای من اهمیتی نداشتن.چون میدونست من معذب هستم و محجبه و یک سری اعتقادات مذهبی ، دائم من رو به این وسیله جلوی همه ضایع میکرد.ازم میخواست راجع به ب ی ک ی ن ی پوشیدن صحبت کنم.یا میگفت اگر بری ساحل ترکیه چیکار میکنی؟! دائم میخواست جوری نشون بده که همه بهم بخندن که خوشبختانه موفق نمیشد و همه بدتر باهاش لج میفتادن و خوشبختانه تر اکثرا طرفدار من بودن.خلاصه این شد که هر ترم بدتر از ترم پیش با من رفتار میکنه و هر بار من رو با کمترین نمره ممکن پاس میکنه!این تمام ماجرای استاد بی لیاقت بود.
نکته 2: این روزها با نام جدیدی در قالب "ح ا ن ا ز" جا پیدا کردم.این رو دوستام برام انتخاب کردن! میگن ترکیبی از اسم تو و صفت تو هست! "ناز بودن!" واقعا ازین همه لطف و خلاقیت شگفت زده ام!
نکته 3: چند روز پیش بابا یه خبر خیلی خوب بهم داد که یه عالمه خوشحال شدم.عموم به عنوان عیدی 150 تومن برای من و 150 تومن برای داداشم حواله کرده ایران! کلی خوشحال شدم که یه کسی یه جای دنیا یه عالمه دوستم داره و به فکرمه.
نکته 4: بابا چند روز پیش یه سر رفت شمال تا آب و هوایی عوض کنه.دلم براش تنگ شده!تا 4 شنبه بر میگرده.
خدایا! بار الها این روزها خیلی آروم تر و سبک ترم.میدونم همه چیز لطف و عنایت توست و الا من بنده ی ضعیفی هستم.از تو میخوام که تمام گناهان من رو ببخشی و در موقع رخداد گناه، مانعم بشی تا راه اشتباه رو نرم.آمین
لينك | نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 22:21 توسط سیندرلا |جمعه:قرار بود از صبح بریم باغ لواسون.اصلا دلم نمیخواست بریم به خصوص اینکه داداشم هم میخواست بره نمایشگاه و من با مامان و بابا تنها میشدیم.حوصلم سر میرفت.دلم هم یه عالمه گرفته بود.کله صبحی بی دلیل یک عالمه اشک ریختم.خب این روزا زیاد دلم میگیره.اما دلم براشون سوخت.اونام دلشون برای من میسوخت! ولی خلاصه رفتیم.سر راه بابا حسابی میوه خرید و یک عالمه ماست و کره و خامه محلی.کلی بگو بخند میکرد که من غصه نخورم.وقتی رسیدیم مامان و بابا دائم در حال جمع آوری و تغییر دکوراسیون اونجا بودن.الهی بمیرم ولی من دقیقا مثل دخترهای خیلی بد لوس نشسته بودم رو مبل و نگاشون میکردم.زحمت کشیدم نمکدون هارو نمک کردم! کمی هم توی باغ راه رفتم.جاتون خالی برای ناهار سنتی شده بودیم و استانبولی خوشمزه خوردیم با سالاد شیرازی و ماست.واقعا چسبید.بابا همش ماچم میکرد.یک بار هم مثل این بچه شیطونا چنان با شتاب از پشت بغلم کرد و شرایطی پیش اومد که تو همین شوخی خنده ها کلیپس موهام شکسته شد. موهای به این بلندی تا آخر همین جور باز بود و بابا خان کیف میکرد و میخندید!از گرما خفه شدم.بعد از ظهر همه خوابیدن و من تنهایی کمی از گل و درخت ها عکس انداختم.یه عالمه هم حوصلم سر رفت.داداشم که اومد یه کم سر به سر هم گذاشتیم و شیطونی کردیم و خندیدیم.قرار بود ساعت 6 برگردیم اما ساعت 10 تازه راه افتادیم.سر راه بابا زحمت کشیدن و کباب کوبیده خریدن اما ازون جایی که من اصلا کباب کوبیده دوست ندارم شروع کردم به قر زدن و بد اخلاقی.بنده خدا بابای بیچاره دوباره دم یه رستوران نگه داشت و برای من ساندویچ سوسیس خرید.وقتی شکمم سیر شد و چشمام باز شد مثل دخترای خوب عذر خواهی کردم که بد اخلاق شده بودم.به خوبی و خوشی برگشتیم خونه.
شنبه: با نفرت بسیار از رختخواب بیدار شدم.هیچ میل و اشتیاقی به رفتن سر کلاس های این خانم (س) ندارم.دائم با من درگیره فقط به خاطر اینکه تنها محجبه کلاسم.2 دقیقه دقیقا دیر رسیدم که کلی ضایعم کرد و گفت دفعه دیگه میدونم چیکار کنم و نمیذارم بیای کلاس و... خیلی ناراحت شدم.تا آخر کلاس ساکت بودم.بعد از کلاس رفتم پیش طلا.اونم اعصابش خط خطی بود.اومدم خونه و بعد از خواب رفتم حمام.خیلی چسبید.انقدر هوا گرم شده دیگه حوصله بیرون رفتن هم ندارم! ولی خوشبختانه الان هوا ابریه ابریه و نم نم بارون بوی خاک رو به مشامم میرسونه..
برای شاهزاده نوشت: سلام عزیز دلم.میخواستم بدونی که چقدر دلم برات تنگ شده، میدونم عجیبه ولی با اینکه ندیدمت یه عالمه دوست دارم و و دائم دلتنگت میشم. دلم میخواد زودتر ببینمت. امیدوارم که این دلتنگیها به زودی تموم بشه و روزگار خوب وصال رو شاهد باشیم.امیدوارم مواظب خودت باشی.دوستدار تو : سیندرلا
یه نشونه برای پیدا کردنت پیدا کردم! زمانی که این دلتنگیهارو روی تو احساس کنم اون موقع میفهمم که تو چه کسی هستی!؟؟؟ میدونم عجیبه اما شاهزاده این دلتنگیها انقدر خاصه که شاید در ادراک کسی نگنجه! امیدوارم تو درکش کنی...
مناجات: خدای خوبم تنها میخوام به خاطر داشتن چنین خانواده ی خوبی چنین پدر و مادر و برادر خوبی از تو هزاران بار تشکر کنم.من با داشتن اینها خوشبخت ترینم...
لينك | نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 19:48 توسط سیندرلا |چهارشنبه: کلاس داشتم.همه غایب بودن و فقط 4 نفر اومده بودیم.بعد از کلاس رفتم پیش طلا.یک ساعتی اونجا بودم .من از تنهاییهام و روز مرگیهام میگفتم و اون از مشکلاتش.اومدم خونه.یه چرت خوابیدم.بعد از خواب اولین گوجه سبز امسال رو خوردم.مامان و بابا رفتن روضه و به من سپردن حاظر باشم تا با هم بریم مسجد.یه دوش گرفتم و بعد از مدت ها راهی مسجد شدیم.هنوز پامون رو داخل نذاشته بودم که خواستگار پشت خواستگار ردیف شد.همه شیک.و پیک و مرفه.وقتی حاجاقا صحبت میکرد و من به تلویزیون تو مسجد نگاه میکردم اگر بگم 10 تا چشم رو من بود دروغ نگفتم!در حدی که حاجاقا روضه میخوند ولی من از نگاه این خانوما خندم گرفته بود!میخندیدم!!! اما به هر صورت مامان هر کدوم رو به دلیلی رد میکرد ، یکی سنش کم بود یکی دیپلمه بود یکی... . ناراحت شدم.خیلی.به یکی هم شماره خونمون رو داد.اومدیم تو ماشین.بغض کرده بودم.بابا فهمید.کلی سر به سرم گذاشت و نبردمون خونه.رفتیم پارک مخصوص بابا.قدم زدیم و باهاشون حرف زدم.گوله گوله اشک بود که از چشمای من سرازیر شد.گفتم :" من عقده شوهر ندارم اما شماها با ملاک هایی که برای خودتون ساختین حتی به من اجازه و فرصت تصمیم گیری و انتخاب نمیدید.خودتون برای خودتون میبرید و میدوزید." هر دو رفتن تو فکر.مامان رو نیمکتی آروم نشست.بابا من رو کشید کناری تا با هم پیاده راه بریم.باهام حرف زد.ازم عذر خواهی کرد.اما باز هم برگشت سر خونه اولش! بهش یاداوری کردم که فقط چند نکته است که شما اجازه دارید ندید رد کنید.اول پسری که اهل نماز و روزه نیست. دوم کسی که سیگاری و اهل دود و دمه و سوم پسری که زیر سه سال با من تفاوت سنی داره! بقیه موارد تشریف بیارن حضوری تصمیم میگیریم.توی دلم احساس میکردم بزرگ شدم. همون موقع یکی زنگ زد به بابا.حاجاقای (آ) از بزرگان مملکتی. برای بار دوم از بابام اجازه خواستن تشریف بیارن.قرار شد خبر قطعی رو تا هفته آینده بدن.خیلی معروفن اما به دلایلی از گفتن نامشون معذورم.پدر داماد رو چند باری تلویزیون نشون داده،عموشم که از سرانه مملکتیه. بابا زده بود رو آیفن.منم میشنیدم.کلی خندیدیم.کم کم از دلم درومد و یادم رفت.خوشحال بودم که این همه خواهون دارم.از ته ته دلم از خدا خواستم زودتر اونی رو که باید ، برام بفرسته تا هم من ازین تنهایی در بیام هم جوون مردم سر و سامون بگیره! به چهره بابا نگاه میکردم.محاسن مرتب کوتاه شده ،موهای مرتب و کت شیک طوسی بار راه های عمودی و شلوار شیک مشکی.کفش های واکس زده و بوی ادکلنش... چقدر خوشحال بودم از داشتنش.حتی طاقت نیاورد اشکام رو ببینه.تمام تلاشش رو کرد تا آروم بشم.واقعا خدارو شکر.
همه این حرف هارو زدم اما، میدونم که صلاحم رو میخوان و برام نگرانن! میدونم دلایلشون منطقیه و مهم تر از اون مطمئنم زمانی که شاهزاده بیاد چه من نخوام و چه پدر و مادرم دهن هممون بسته میشه! توکلم به خداست و بس...
خدای خوبم اگر امشب به اشتباه مامان رو ناراحت کردم من رو ببخش.به ناگاه تنهایی چنان بهم فشار آورد که مثل بمب منفجر شدم.تو خود آگاهی از سر درونم.من راضیم به رضای تو.
لينك | نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 23:34 توسط سیندرلا |یکشنبه: مامان بیرون کار داشت ، داداشم هم که دانشگاه بود، بنابرین من تا ظهر تنها بودم.اول نشستم به غصه خوردن اما بعد دیدم اینجوری نمیشه کلی کار برای انجام دادن دارم.در طی عملیاتی ناگهانی یه گردگیری حسابی کردم و بعد از اون جاروبرقی و در آخر زمین اتاقم رو دستمال کشیدم.البته در این قسمت از داستان سیندرلا جای خودش رو با کزت برای ساعات محدودی عوض میکنه! خلاصه بعد از به انجام رسیدن کارهای نظافتی ،یه دوش آب گرم حالم رو جا آورد.لباس مرتبی میپوشم و راه میفتم به سمت محل کار طلا.مامان مثل همیشه اصرار داشت که با ماشین برم و من طبق معمول مخالفت کردم و خیلی راحت با تاکسی رفتم.واقعا خوب بود.هوای ابری بهاری و درخت های سبز ، واقعا حیف نیست آدم بچپه تو ماشین و تو این ترافیک و دود و دم اعصاب خودش رو خورد کنه؟! خلاصه با طلا رفتیم هیوا و اون کالباس تنوری خورد و من ناگت. دو ساعتی پیش هم بودیم تا موقع استراحتش تموم شد و رفت سر کار.منم تک تنها.میخواستم بیام خونه اما گفتم خوبه یه چرخ تو قائم بزنم. یه چرخ زدن همانا و بالای 100 هزار تومن پول بی زبون رو به هدر دادن همانا! یه مانتوی خیلی خوشگل کله غازی که مد فصله با روسری و کفش سرش قسمت من بود که از یه مغازه خیلی خوب تو قائم خریدم.با خوشحالی اومدم خونه.همه رو پوشیدم و به مامان نشون دادم.خیلی خوشش اومد. از خرید کفشم خیلی راضی نبودم.واقعا شیکه ولی پاشنش 7 سانته و من یک ربع بیشتر نمیتونم با یه همچین کفشی راه برم.وقتی اومدم بذارم تو کمد کفش هام چشمم افتاد به لباس شبی که تازگی از کیش خریده بودم.دقیقا همرنگ کفشم بود.خدارو شکر که به طور اتفاقی کفشش هم جور شد. اما باز شب شد و من رفتم تو هم.باز هم یاد خودم و تنهاییهام افتادم.تا نزدیک 1 بیدار بودم.اما بالاخره خوابم برد.
دوشنبه: راس 9 مثل همیشه علی آقا گلهارو آب میداد.فشار آب روی برگ ها و صدای جیک جیک پرنده ها هوشیارم کرد.اما انقدر این صدا لذت بخش بود که نمیتونستم از جام بلند بشم.یک دفعه دیدم ساعت 9:30 شده.مثل فنر از جا پریدم.هول هول یه لیوان شیر خوردم و لباسام و پوشیدم و رفتم سمت کلاس.کاملا به موقع رسیدم شکر خدا..توی کلاس چند تا اتفاق بامزه افتاد.اولیش اینکه باید راجه به استعداد هامون صحبت میکردیم.یکی گفت میتونه آواز بخونه! بعد از کلی خواهش و تمنا شروع کرد به خوندن.انقدر صداش قشنگ بود و قشنگ خوند که همه چشماشون گرد شده بود.بعد از اون از کلاس های مجاور فورا همه ریختن تو کلاس ما و میپرسیدن این کیه که انقدر صداش قشنگه؟! واقعا خستگی از تنم در رفت. اتفاق دوم این بود که یک دفعه یکی از بچه ها احساس صمیمیتش با من گل کرد و گفت "عکس سگام و دیدی؟تازه زاییده! " و عکس 7 تا توله سگ رو که به ردیف نشونده بودشون رو مبل پذیرایی بهم نشون داد.واقعا چندش آور بود.اما من در کمال خونسردی و یک لبخند اجباری فقط گفتم " بامزن!" جالب تر اینجاست که سگش شوهر نداشته و روزی که رفته بوده خونه همسایه تا با سگ همسایه بازی کنه ، دست بر قضا حامله میشه!! اینم از این.موقع برگشت با یکی از بچه ها نیمی از راه رو پیاده طی میکردیم.واقعا دوسش دارم.خیلی خانومه.به خصوص وقتی به طور کاملا اتفاقی فهمیدم اهل نماز و روزه هم هست دیگه خیلی خوشم اومد.کلی پیاده روی کردیم و حرف زدیم و بعدشم خیلی خیلی اتفاقی فهمیدیم برادرامون نه تنها هم سن هستن بلکه هم رشته هم هستن و البته در یک دانشگاه درس میخونن و اسامی مشابه دارن.این واقعا خنده دار بود.خرسند و شاد از پیدا کردن دوست جدید و خوبم راهی تجریش شدم.یه چیزی دیروز خریده بودم تنگ بود رفتم که تعویض کنم.اومدم خونه.آرامش خیلی خاص و خوبی در فضای خونه جریان داشت.ناهار کتلت و سیبزمینی سرخ کرده داشتیم.کلی خوردم.خواستم بخوابم که دختر داییم زنگ زد .بعدشم دوباره رفتم یه دوش گرفتم.شب هم یه سر رفتیم خونه خاله بهشون سر زدیم. آهان راستی با دوست جدیدم ( سینتیـــا ) قرار پیاده روی گذاشتیم.معلوم نیست دقیقا چه روز و چه ساعتی اما قراره یه روزایی رو با هم باشیم.شاید یه روزایی بریم بام.من عاشق اونجام!
مناجات: خدای خوب و بزرگ و مهربونم من رو از تنهایی در بیار و هرگز هیچ کدوم از بنده هات رو انقدر تنها نذار.خودت از دل من باخبری که چی میکشم.بهم صبر و تحمل بده.آمین
لينك | نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 22:38 توسط سیندرلا |پنجشنبه : امروز بعد از ظهرکلاس داشتم.اما طی تصمیمی ناگهانی کلاس رو پیچوندم و به جاش با یکی از بچه ها رفتم بیرون. موقع برگشت از کوچه ای رد میشدم، خانم مسنی ملتمسانه ازم خواست تا سوارش کنم.بی درنگ زدم رو ترمز و تا دم در خونشون رسوندمش.خیلی دعام کرد.حتی یک لحظه هم چشم از چشمام بر نمیداشت.دائم میگفت اگر مامانت و میدیدم بهش میگفتم " ترخدا این خوشگل و زود ندینش بره ها! هزار ماشالله خیلی خوشگله گول میخوره زودی، آقا دزده ورش میداره میره ، آره مادر!!! " من هم فقط میخندیدم و از لطفشون تشکر میکردم . رفتم دنبال یه شیرینی فروشی که پیداش نکردم بنابرین با طلا قرار گذاشتم.دیگه هوا تاریک شده بود.رفتم دنبالش.از سر کار برمیگشت.تا خونشون کلی با هم حرف زدیم و درد دل کردیم.خوشحال بودم که شخص جدیدی سر از زندگیش در آورده و با هم به تبادل محبت مشغولند از طرفی براش نگرانم. خدا عاقبتش رو ختم به خیر کنه.آرزوی من خوشبختی دوست گلمه! هوا تاریک شده بود که رسیدم خونه.بابا خونه بود و با نگاه خیرش بهم فهموند که دیر کردم.
جمعه: باید خودمون رو برای مهمانی آماده میکردیم. یه دوش گرفتم و لباسام و پوشیدم.خاله بزرگم اومدن منزل ما تا با هم بریم.بهترین روسریم رو سرم کردم.میخواستم بهترین باشم. بالاخره رسیدیم.همه من رو فقط با نام خانوم خوشگله صدا میکردن.بهترین بودم!؟جمعیتی نبود و حدود 15 -20 نفر بیشتر نبودیم.صاحبخانه که مادر زن پسر خالم بودن حسابی تدارک دیده و از ما پذیرایی مفصلی به عمل آوردن.برای ناهار میز مفصلی از انواع غذاها چیدن شامل: زرشک پلو با مرغ باقالی پلو با گوشت ، جوجه کباب، دلمه، کشک بادمجون ، چند مدل سالاد و ماست ،خورشت فسنجون و.... بعد از اون هم ژله میوه ای چند رنگ بسیار خوشمزه و در بین مهمانی صرف انواع شیرینی و آجیل و میوه و چای و شربت و مخلفات. در تمام عمرم این همه نخورده بودم.جای همگی خالی. بعد از ظهر چنان دلم گرفت و بغض بند بند وجودم رو لمس میکرد که به ناگاه رفتم تو هم.اشک توی چشمام حلقه میزد.به دعوت شوهر خالم رفتیم که خاله بزرگم رو برسونیم خونشون ،که برگشتنه من و شوهر خالم با هم حرف بزنیم.کمی خونه خاله بزرگم نشستیم و باز هم پذیرایی شدیم.برگشتنه تنها بودیم.کلی حرف زدیم.احساس میکنم هیچ کس نمیفهمه چقدر تنهایی داره بهم فشار میاره.دختری که همیشه خواسته شده و هرگز درین 21 سال کوچکترین احساس تنهایی نکرده به یکباره با دست خودش دیواری از تنهایی بسازه.با این حال کلی دلداریم داد.اومدم خونه.شب بود.یه دل سیر گریه کردم.مثل دیشب و پریشبش و شبهای قبل از اون.دلم آرومتر شد.
شنبه: گفتم امروز روز تنهایی مطلق من هست.پرده ی اتاق رو کنار زدم تا نور بیشتری مهمان اتاقم باشه.پنجره رو تا آخر باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. علی آقا باغچه هارو آب میداد.صدای آب که روی برگها پاشیده میشد حس طراوت رو در من زنده میکرد.رفتم که صبحانه ای مفصل بخورم.نمیدونم چرا انتظار داشتم همه خوشحال باشن و بخندن و دوست داشتنشون رو نسبت به من ابراز کنن.اما بابا پای تلویزیون بود و مامان مشغول چیدن سفره صبحانه.با دیدن سکوت خانواده دلم گرفت.اومدم تو اتاقم و باز اشک بود که ازین چشمان من بی دلیل سرازیر میشد.لباسام و پوشیدم و یه لیوان شیر خالی رو یه نفس خوردم و رفتم کلاس.مامان اصرار میکرد که ماشین ببر اما قبول نکردم.میخواستم کمی پیاده روی کنم.برای اولین بار با تاکسی رفتم.خیلی راحت و خوب بود.میخوام از رانندگی استفا بدم.خسته شدم.ماشینم هدیه میدم به داداشم! بعد از کلاس با یکی از بچه ها مسیری رو پیاده گذروندیم.بعدشم رفتم پیش طلا.باز هم با هم حرف زدیم تا یه نیم ساعتی گذشت.برگشتم خونه.خسته بودم.خوابیدم.نه صدای زنگ مبایلم در میاد و نه اس ام اس.فقط گاهی طلا یه اس ام اس میده. با مامان بحث " روز زن و روز مادر " شد.یادم افتاد هیچ کس دوستم نداره که بهم کادو بده.هیچ کس از خانم بودن من خوشحال نیست.یه راست اومدم تو اتاقم و متکای بیچارم رو بغل کردم و بی صدا اشک میریختم.دو ساعتی این وضع ادامه داشت تا به اصرار مامان که یک دفعه ای اومد تو اتاقم و دید چه خبره! مجبور شدم شام درست کنم که مثلا غصه نخورم.سوسیس رو تنوری کردم با پنیر پیتزا.سر و تهش و هم آوردم و دوباره اومدم تو اتاقم. چقدر زندگی سخت و کند میگذرد.
برای شاهزاده نوشت: سلام آقای شاهزاده.خیلی دیر کردی.واقعا خسته شدم.ترخدا زودتر بیا و من و پیدا کن.اصلا این تنهایی رو دوست ندارم.احساس میکنم دارم از بین میرم. شاهزاده های زیادی رو با دستای خودم از خودم روندم .اما بیصبرانه انتظار رسیدنت رو میکشم. زودتر بیا تا بتونم تمام محبت و احساسات درونیم رو بهت ابراز کنم. برات از خداوند بهترین هارو آرزو میکنم و امیدوارم به سلامت برستی پیشم.
خدایا ! تمام زندگی من در دستان توست.من به هر آنچه تو بخواهی راضیم.اما ازت تقاضا دارم هرچه زودتر من رو ازین فشار و تنهایی در بیار.آمین.
لينك | نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 23:59 توسط سیندرلا |سه شنبه هم رفتیم خونه دختر داییم که از زیارت امام حسین (ع) برگشته بود.واقعا بهش غبطه خوردم.خوش به سعادتش که دائم به سفر و سیاحته.مکه کربلا کیش و... از خداوند خواستم که من رو هم به همان اندازه حتی بیشتر خوشبخت کنه.
چهار شنبه کلاس بودم و بعد از اون تا شب کنار پنجره قدی اتاقم نظاره گر باران و رحمت خداوند بودم.آسمان چشمانم میبارید و با آسمان خداوند به مسابقه نشسته بود.این فقط خداوند هست که میتونه درکم کنه که گاهی چقدر تنهایی بهم فشار میاره.واقعا برام سخته.شادی و تلاش و شیطنتم زیر خاکستری فرو رفته که زمان سر ریز کردنش اصلا معلوم نیست.
خدایا ! تو خود دانی از اسرار دلم و حرف های ناگفته ام.میدونم که تمام حرفهام رو میشنوی و میدونم بهترین هارو برام میخوای.هر آنچه زودتر این دل نا امیدم رو به نور امید آذین کن.
لينك | نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 12:57 توسط سیندرلا |
