تبليغاتX
در جستجوی خوشبختی
در جستجوی خوشبختی
دفتر خاطرات بدون قفل
اولین روز کاری سیندرلا

شنبه: برای ساعت 2:15 با شوهر خالم قرار گذاشتم.تا دنبال جا پارک گشتم 10 دقیقه دیر شد.در تمام طول راه کوچکترین اتفاقی رو به فال نیک میگرفتم برای اولین روز کاریم! پله هارو رفتیم بالا.سوار آسانسور شدیم طبقه 5.در بدو ورود 2 خانم دکتر و یک خانم بسیار مهربون از من استقبال بسیار گرمی کردن.خجالت میکشیدم.شوهر خالم خنده ای کرد و با انگشت به طرف خانم چشم خاکستری اشاره کرد و همزمان به من گفت " تو سرباز ایشون هستی!" همه خندیدند.کارم یه چیزی بین " منشی " و " مدیریت و نظارت و هماهنگی " هست.البته فعلا باید خیلی چیزا از خانم چشم خاکستری مهربون یاد بگیرم.برام یه صندلی گذاشت کنار خودش.کلی با هم حرف زدیم و اطلاعاتی راجع به خودمون به هم دادیم.ما دقیقا وسط میشینیم و دور تا دورمون اتاق و سایت های کوچیک هست.یه شرکت بسیار معروف و شیک دارویی.هر کی از جلومون رد میشد یه اظهار لطفی به من میکرد و دست کم با یه لبخند ورودم رو خوش آمد میگفت.با اینکه آدم سخت گیری هستم و هرکسی به دلم نمیشینه هر کدومشون رو به نحوی دوست داشتم.برای ناهار هر روز هر کس هر چی میخواد زنگ میزنن به حساب شرکت میاره.اما به علت اینکه من دیر رسیدم مجبور شدم با افراد رژیمی هم غذا بشم و اولین روز کاریم رو با نون پنیر گوجه خیار و نون سنگک تازه که مدیریت عمور مالی زحمت خریدش رو کشیده بودن هم غذا بشم.واقعا خوشمزه بود و چسبید.با این حال زمانی که آقای " ه د ا ی ت" ( یه مرد مسن خیلی دوست داشتنی خوش اخلاق و مهربون) اومد با اینکه اولین بار بود من رو میدید استقبال گرمی ازم کرد و پرسید چه ساعتی اومدم؟! بعد همه رو دعوا کرد که چرا غذایی که برا ایشون گرفته بودن رو به من ندادن؟! کلی هم سر به سر من گذاشت و گفت: نکنه گشنه بری خونه ها..!؟ شوهر خالم هم هر از گاهی یه سرکی به من میزد و حسابی من رو خجالت زده میکرد.بیشتر احساس میکردم رفتم مهمونی تا سرکار! البته روز اول بود.خانم دکتر ها و باقی مسئولین اونجا ائم از مدیر عامل و رییس شرکت و باقی افراد همگی به نوعی واقعا دوست داشتنی و خوش برخورد بودن.باید شوهر خالم رو اونجا آقای دکتر صدا کنم اما نمیتونم عادت ندارم! اولین روز کاریم فوق العاده خوب بود.به قدری که دلم میخواست به حرف شوهر خالم گوش بدم و تمام روزهای هفته رو برم سرکار .بعد از کار خوشحال و شاد رفتم سمت کلاس زبان.یه وقت برای فردا گرفتم تا تعیین سطح بشم.اگر بتونم روزهای فرد بردارم تمام روز های هفتم پر میشه.اومدم خونه و یه نهار مفصل خوردم و ساعت 7 تا 8 یه کم خوابیدم. واقعا خدارو شکر میکنم که همیشه من رو شرمنده الطاف خودش میکنه.

یکشنبه:امروز خیلی خسته بودم.به زور از خواب بیدار شدم.انقدر فس فس کردم که ساعت نزدیک 12 شد. مجبور شدم زنگ بزنم و وقت امتحان تعیین سطحم رو کنسل کنم.رفتم حمام.موهام رو درست کردم.یه تاپ بنفش با رویی یقه کج بافت درشت و کفش های بنفش بادمجونی سیر پوشیدم.راه افتادم سمت خونه طلا اینا.امروز اونجا مهمونی دوره بود.خاله ها و دختر خاله هاش همه بودن.رو هم 15 نفری میشدیم.خیلی خجالت میکشیدم.اما واقعا همشون خوب و مهربون و دوست داشتنی بودن.یکی از یکی بهتر.دائم از من تعریف میکردن.منم سرخ و سفید میشدم.فیلم عروسی یکی از دختر خاله هاش رو دیدیم که به تازگی عروس شده بود.خیلی خوب بود.شب نزدیک 9 بود که برگشتم خونه.سر راه یکی از خاله های طلا رو که مسیرش با من تقریبا یکی بود رسوندمشون.شب خوبی بود خدارو شکر.جای همتون خالی.

شاهزاده! گاهی وقتا فکر میکنم که چقدر باید کنارم باشی و نیستی! گاهی دلم میخواست من هم به تو افتخار کنم و حرفی برای گفتن داشته باشم.کاش بودی.کاش زودتر بیای.راه "تنهایی" راهی که انتخاب کردم خیلی دشوار تراز اونیه که بتونم به راحتی از پسش بر بیام.تنهام نذار، دلم میخواست پیشت بودم.این روزها احساس میکنم من باید پیشت باشم.شاید توهمه اما گاهی حس میکنم که تو نیز به حضورم نیاز داری...

بارالها! میدونم که هستی.میدونم که میبینی.میدونم که حضور داری.دلم رو بیجواب نذارونا امیدش نکن.قرارمون با هم این نبود...

لينك | نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 23:42 توسط سیندرلا |
دوران خوش مجردی

چهارشنبه:بعد از نماز صبح تا اومدم بخوابم از لای پرده ی اتاقم چشمم افتاد به ماه.خیلی قشنگ بود.بلند شدم.لای پنجره رو باز کردم و پرده رو تا نیمه کنار زدم.روی تختم کمی به پهلو خوابیدم و خیره به ماه زیبا آروم آروم به خواب رفتم.برای نهار رفتم خونه طلا اینا.دو ساعتی اونجا بودم . بعد از اون با هم رفتم محل کارم رو به طلا نشون دادم و بعدشم رفتیم قائم.خدارو شکر به لطف خدا توی اولین مغازه ای که دیدم و خوشم اومد یه شلوار خیلی خوش کپ لی دمپا باربری و توی راهروی آخر هم یه مانتوی مشکی خیلی شیک و خیلی خنک گوچی برای سر کارم خریدم.دو جفت جوراب ،یه کلیبس مو و یک عدد عطر هم قسمت من از خرید امروز بود.برگشتنه یه ظرف بزرگ "رویال ویتامینه" خریدیم و رفتیم نشستیم تو یه پارک کوچولو که ماشینم رو سمتش پارک کرده بودم خوردیم.واقعا جزء لحظات بسیار خوبم بود.هوا تاریک شده بود.طلارو فوری گذاشتم خونشون و برگشتم خونه.

پنجشنبه:قرار بود امروز روز نظافت باشه.رفتم حمام یه دوش حسابی گرفتم.دختر داییم زنگ زد و گفت ناهار دارم میام اونجا!خیلی وقت بود ندیده بودمش.کلی حرف برای گفتن داشتیم.کلی عکس به هم نشون دادیم.از قدیم حرف زدیم.ساعت حدود 7 بود که رفت خونشون.بعد از اینکه من و مامان کمی با هم حرف زدیم باز هم گندم برای پرنده ها لب پنجره آشپزخونه ریختم.امیدوارم که اینبار هم برام دعا کنند.

جمعه:دیشب دیروقت خوابیدم ولی امروز صبح ساعت 9 بیدار شدم.تا بعد از ظهر کار خاصی انجام ندادم.ساعت بعد از ظهر بود که با طلا رفتیم بیرون.دلم گرفته بودم و هیچ حال و حوصله نداشتم.رفتیم دربند.بلال خوردیم عجب بلالی جاتون خالی.نفری یک لیوان هم آب انار خوردیم.طلا به طور قافل گیر کننده ای برام یه گوشواره خرید.گفتم به چه مناسبت؟ خندید و گفت: به مناسبت دوستیمون!!! آخر سر هم یک بسته پفک خریدیم و تا پایین خوردیم.خیابونا حسابی شلوغ بود.رسیدم خونه بابا خونه بود.کلی ترسیدم.اما تب و لرز کرده بود و حواسش نبود که خیلی سین جینم کنه.باز هم لطف خدا شامل حالم شد.راستی فردا ساعت 1 قراره برم سر کار تا به طور رسمی معرفی بشم.اونجا همه دکتر هستن!کلی احساس خجالت میکنم.بقیه روزها ساعت 8:30 باید سر کارم باشم.راستی وقتی به گندم ها سر زدم یک دونش هم نبود.فکر کنم پرنده ها همش و خوردن.نوش جونشون.

**متاسفانه من نمیتونم از بروز رسانی شدن دوستان پرشین بلاگی مطلع بشم.بنابرین به ترتیب در ابتدای لینک هام قرارشون دادم تا دست کم هفته ای یک بار به همشون سر بزنم.به امید آن روز که این مشکلات بلگفا حل شود.آمین!!!

شاهزاده ی عزیزم! نمیدونم چرا احساس میکنم خیلی هم دور نیستی.حس میکنم نزدیکی!امیدوارم هر کجا که هستی سلامت باشی و موفق.میخوام بدونی که ندید ، خیلی دوست دارم!

بارالها! همیشه و همه جا لطف تو شامل حال من بوده.در سختی ها و در آسونی ها کنارم بودی و همیشه برای من بهترینهارو خواستی.خدای خوبم از صمیم قلبم آرزو میکنم هر آنچه رو که خودت میدونی به صلاحه سر راهم قرار بده و راه درست رو پیش روم نمایان کن.من راضیم به هر آنچه تو میخواهی.

لينك | نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 23:59 توسط سیندرلا |
در تب و تاب " کار "
یکشنبه: شروع کردم به تمیز کردن کمد کتابهام.یکدفعه چشمم افتاد به برگه ای که روش شماره استاد دانشگاهم نوشته شده بود.اول از تعجب ماتم برده بود!این برگه اینجا چیکار میکرد؟بهش زنگ زدم.یه خانم خیلی ماه و جوون.خیلی دوسش داشتم و دارم.کلی باهم حرف زدیم.قرار شد هفته دیگه برم خونشون.از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم؟!از طرفی هم با مامان ترتیب یک دوره مهمانی زنانه 20 نفره رو برای 2 هفته ی آینده ترتیب دادیم. " وای خداجون هر روز من رو از گناه دور میکنی و به خودت بیشتر و بیشتر نزدیکم میکنی.دائم اتفاقای خوب و خوشحال کننده برام میفته. تازه دارم معنی زندگی رو میفهمم.دوست دارم خداجون.ممنون"تا شب تو فکر این استاد عزیزم بودم و یه انرژی خاصی درین رابطه باعث نشاط و شادی من شده بود وبنابرین با این انرژی مثبت و خوب همه جارو جمع آوری کردم و مطالب کامپیوترم رو تصویه کردم و تصمیم راسخی برای خوب زندگی کردن گرفتم.

دوشنبه:تا بعد از ظهر به نظافت شخصیم رسیدگی کردم.بعد از اون شوهر خالم زنگ زد و گفت باهام کاری داره.ما هم شال و کلاه کردیم و روانه ی خونه خاله جان شدیم.بهم یه کار خیلی خوب تو شرکت خودش و زیر دست خودش ( یه شرکت دارو سازی) معرفی شده که ابتدا یک ماهی باید یه دوره ای رو بگذرونم.نمیدونم برم یانه؟!شام خوردیم و نزدیک ساعت 11 بود که برگشتیم خونه.موقع خواب احساس کردم چقدر خوش بختم.چقدر بی غمم! چه زندگی نرمال و آروم و خوبی دارم.احساس کردم هرچقدر از خدا تشکر کنم به خاطر نعمت های بی کرانش کم کردم.با این تفکرات به قدری آروم و خوب خوابیدم که انگار روی ابرها در آغوش خداوند به خواب رفتم.

سه شنبه:تا ظهر مشغول مرتب کردن کمد کتابهام بودم.یه دفتر خاطرات قدیمی مخصوص 4 سال پیش رو باز کردم و صفحه به صفحه اش رو خوندم.خیلی جالب بود.چند مطلب خاص داشت که نگه داشتم و باقی دفتر چه رو کامل انداختم دور!یه نکته ی خیلی جالب این بود که: 1 تیر 84 یک سال از دوستی من و طلا میگذشته و من درون روز برنامه ریزی میکردم برای اینکه تابستون رو با هم بگذرونیم.اون موقع هیچ وقت فکر نمیکردم 4 سال بعدش یعنی همین روزها طلا بهترین دوست و تنها دوست زندگی من باشه!نکته ی جالب دیگه اونجا بود که مرداد 84 زمانی که پسر خالم آپاندیسش رو عمل کرد قصد داشت بره آمریکا! و حالا مرداد امسال بعد از 4 سال کاراش جور شد و با خانومش دارن برای همیشه میرن ونکوور!توی همون سال : پسر دایم برای همیشه رفت ف ر ا ن س ه ،دختر داییم ،دوستمون سمی و چند نفر دیگه ازدواج کردن ، دختر دایی بزرگم و دختر عمه بزرگم حامله بودن و فارغ شدن!من با مدرسه مشهد رفته بودم، عمم و دختر عمم به علت مریضیشون اومدن خونه ما اتراق کردن و یک ماه هم مامان بابام اومد پیشمون موند !و...روزهای جالبی بود.

و حالا میرسیم به مهم ترین خبر امشب! شوهر خالم بهم زنگ زد و با جدیت تمام بهم گفت که باید از شنبه صبح ساعت 8:25 دقیقه برم سر کار!سعی کردم بهونه بیارم اما نشد که نشد.ترسیدم اعتبارم رو و موقعیت کاری فوق العاده ام رو از دست بدم.سکوت کردم و به اجبار قبول کردم.البته خدارو شکر روزهای زوجه فقط تا ساعت 4:30.ترخدا برام دعا کنید موفق بشم.البته از کار کردن هم خیلی خوشم نمیایداا ولی خب برای تنوع و مدت کوتاه بد نیست.تجربه میشه.

شاهزاده عزیزم حتما تو هم روزها سر کار میری!حالا دیگه من هم میخوام مشغول به کار بشم.میدونم کار سختیه.همیشه دلم میخواسته برای جامعه مفید باشم اما بابام قبول نمیکرد و همیشه میگفت:پول کار رو بهت میدم اما سر کار نرو! این شد که من هم تنبل شدم و هیچ وقت محتاج چیزی نبودم.امیدوارم بتونم لیاقت خودم رو نشون بدم.

بارالها! خدای خوبم یه روزی ازت خواهش میکردم و ملتمسانه میگفتم که یه کار فوقالعاده با کلاس خوب نزدیک خونمون یه روز در میونم باشه برام پیدا بشه!نشد که نشد.حالا که کمتر از دو ماه ازون دعاها میگذره و دعا میکردم نه خدا جون ممنون دیگه کار نمیخوام، آزادی بهتره، کار پیدا شده اونم چه کاری.حکمتت رو شکر میکنم میدونم تو چیزی میدونی که من حقیر نمیدونم.فقط مواظبم باش و همراهم.شکرت خدا جون.

لينك | نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 23:59 توسط سیندرلا |
زیر درخت آلبالو

پنج شنبه:صبح ساعت 10 بود که یکی از بهترین دوستام (البته تا قبل از ازدواجش) بهم زنگ زد و من رو به طور رسمی به عروسیش دعوت کرد و البته قرار شد کارت رو از طریق یکی از اقوام به دستم برسونه.تا امروز خانوم ترین و پاک ترین و با عرضه ترین دختری بود که دیده بودم و واقعا بهترین پسری هم که لیاقتش رو داشته باشه نسیبش شد.خدارو شکر. بعد از نماز مغرب و عشا یه دو ساعتی نشستم به دعا کردن!بالاخره ماه رجبه.گفتم شاید دعاهام راحت تر مورد قبول درگاه خداوند قرار بگیره.

جمعه:راه افتادیم برای ناهار رفتیم ویلای خاله بزرگم سمت لواسون.خالم، خانم پسرداییم رو پا گشا کرده بود.ما هم برای اولین بار بود که میدیدیمش.به جز دو تا دیگه از داییهام همه بودن.نزدیک 30 نفر بودیم.خاله با اون کمر دردشون حسابی زحمت کشیده بودن.پدر، مادر عروس خانوم هم بودن.کم کم باهاشون گرم گرفتیم.بعد از ظهر جوونا رفتیم جاده و کلی قدم زدیم.رسیدیم به کافی شاپی به نام "شومینه "جای خیلی شیک و با صفایی بود.چایی و هابل بابل صرف آقایون شد و من و عروس خانوما هم فقط چایی خوردیم.کلی عکس انداختم.کلی من ،پسر داییهام رو دست انداخته بودم و کلی هم اونا سر به سر من میذاشتن.آخر سر عروس خانوم جدید برگشت در گوشم گفت: چقدر شما شیطونی!ما یکسره داریم از دست شما میخندیم!خوش به حال دامادی که قسمت شما بشه!!! رفتیم تو باغ زیر درخت آلبالو و یک عالمه آلبالو خوردیم.تا شب اونجا بودیم.خانواده عمو اینا هم(عموی مامانم) یه سر اومدن با پسراشون.اونجا همه میدونستن قضیه از چه قراره برا همین کلی دستم انداخته بودن.منم سنگین نشسته بودم و صدا ازم در نمیومد تا رفتن.اون وقت حساب همشون و رسیدم!ساعت از 12 هم گذشته بود داشتیم بر میگشتیم که یکی از پسر داییها بهم یه چیزی گفت که دلم هوری ریخت.خدایا من تمام پسر های فامیل رو به چشم برادر دوست دارم نه بیشتر و نه کمتر.خودت مراقب دل همشون باش.توی راه پنچر کردیم و چه قضایایی رخ داد و اینکه چقدرخندیدیم بماند... فوق العاده خوش گذشت.جای همگی خالی.

شنبه:از خستگی غش کرده بودم و تا ساعت 1 خواب بودم!بیدار که شدم بیحوصله و خوابالو صبحانه خوردم و بعد از اون به گندم هام که بابت نذری برای پرنده ها لبه ی پنجره آشپزخونه ریخته بودم زدم.از 41 گندم فقط 13 تاش مونده بود.ساعت دقیقا 4 بود که به طور معجزه آسایی دیدم پرنده ای که همیشه براش برنج میریزیم و میخوره بلند بلند یک دقیقه کامل بق بقو میکنه.بعدش پر زد و رفت.دوییدم دم پنجره دیدم همش و خورده تا دونه آخر.احساس کردم برام دعا کرد.چنان ذوقی کردم و جیغ کشیدم و دست زدم و د برقص!از خوشحالی اصلا تو پوست خودم نمیگنجیدم.

هر چی غم بود از دلم پر زدو رفت." گله کم کن پر شکسته، که نمرده شوق پرواز، آسمون نرفته از یاد، با دو بال من کن آغاز، قانون زندگی اینه، با کسی شوخی نداره، کمر همت و بسیتیم حالا یا علــــــــی دوبــــــــــاره"

با پرواز بق بقو جون انگار تمام غصه های دنیا از دلم پر کشید و رفت.با خوشحالی نهار خوردم و رفتم حمام و یه آهنگ خیلی شاد گذاشتم.بعد از اون هم با طلا قرار گذاشتیم و یه سر رفتیم "تندیس"من یه انگشتر خیلی خوشگل خریدم.بعدشم رفتیم تجریش یه دوری زدیم و برگشتیم.طلا با یکی از دوستاش قرار گذاشت.رسوندمش.خیلی جالب بود.خودمم برگشتم خونه.

شاهزاده عزیزم! بق بقو هم برامون دعا کرد.اون که دیگه بی گناه بیگناهه!میدونم دعاش بالا میره.عزیزم تمام سعیم رو برای خوب بودن میکنم.امیدوارم تو هم واقعا بهترین باشی.عزیزم همیشه دوست دارم و خواهم داشت.امیدوارم زودتر بیای به زندگیم.

بارالها! خدای خوبم، به هر طریقی امید رو در دلم زنده نگه میداری.خدا جون میدونی چقدر دوست دارم؟! خیلـــــی.امروز وقتی عکس خونه ی قشنگت رو روی قلبم گذاشته بودم و به یاد اون روزهایی که لایق دونستی و من کوچیک رو به خونه ات دعوت کرده بودی اشک شوق میریختم ،احساس کردم میبینیم و بیش از همیشه در کنارمی.ممنون خدا جون.

لينك | نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 23:1 توسط سیندرلا |
چشمم روشن!
 دوشنبه:بعد از نهار و تقریبا بعد از ظهر با مامان رفتیم خونه طلا اینا.بیش از یک ساعت اونجا بودیم.بعد از 5 سال دوستی ما و رفتنمون به مسافرت بالاخره مامانامون همدیگه رو دیدن!حسابی خوش گذشت.برگشتنه طلا با ما اومد.رفتیم خونه خاله.یه نیم ساعتی هم اونجا بودیم و خالم اینا هم طلا رو دیدن.بعدم مامان و گذاشتیم خونه و خودمونم رفتیم گردش! برای شام رفتیم باغ بهشت.محیط گرم و خوبی داشت.سمت اقدسیه بود.ما از رستوران فست فودش استفاده کردیم.یه عروس و داماد با 40 یا 50 تا مهمان هم اومده بودن و ما محو اونا شده بودیم.از ته دلم براشون آرزوی خوشبختی کردم.

سه شنبه:طلا خودش رفت تجریش و من هم یک ساعت بعدش رفتم دنبال خواهرش و رفتیم تجریش.یه سر رفتیم نیکو .همه ۲ تا چشم داشتن ۶ تا دیگم قرض کرده بودن و نگامون میکردن! چه خبر بود؟!جو بدی بود.فورا از پاساژ اومدیم بیرون.رفتیم یه باشگاه نزدیک خونه ما.خیلی باشگاه خوبی بود.به امید خدا از شنبه میخوایم شروع کنیم.هم میریم بدنسازی هم پیلاتز.بعدم رفتیم خونه طلا اینا.مامانش و خالش اومدن.شام پیتزا درست کردن و خوردیم.خیلی خوش گذشت.خیلی خندیدیم.جای همتون خالی.

چهارشنبه: برای بعد از ظهر با طلا رفتیم تجریش و من یه شلوارک لی خیلی کوتاه برای ورزش گرفتم.بعدشم رفتیم نیکو که ام پی 3 طلا رو از آقاهه بگیریم.برگشتنه بنز و بی ام و و ماکسیما بود که به دنبال ما میومد.واقعا اینا چی فکر میکنن که با این حجاب و چادر ما اینطوری دنبالمون راه میفتن؟!! کارای دنیا برعکسه!اون روزی که آدم حوصله نداره و یه تیپ معمولی تر زده انگار بیشتر عزیزتر میشه! من که از خجالت مردم.بعد از خوردن آب آناناس رفتیم سمت ماشین و برای شام باز هم رفتیم باغ بهشت.نمیدونم چرا امروز همه با ما مهربون شده بودن؟!شام فیله خوردیم .اومدم خونه.بابا با محمد اومدن.قرار شد شب اینجا بمونه.حسابی نصفه شبی شلوغش کرده بودیم و شیطونی میکردیم.خونه رو گذاشته بودیم رو سرمون.تا نزدیکای صبح بیدار بودیم و میخندیدیم،بابا هم همراهی میکرد. *نکته مهم اینه که من امروز خاله شدم!(خاله چاخانی البته ها!)خاله یه کوچولوی ناز.البته به علت بعضی عوامل فعلا از دیدنش معذورم. بالاخره امشب عکسش رو دیدم.تپلوی ریزه میزه ۳کیلو و نیمی: نازنین س ا د ا ت کوچولو ورودت رو از باغ های بهشت و آسمون ها به زمین تبریک میگم.عزیزم اینجا اصلا جای خوبی نیست با اینحال امیدوارم بهترین زندگی رو بر روی زمین داشته باشی.

شاهزاده عزیزم!خیالت راحت باشه شیطون هیچ جوره گولم نمیتونه بزنه.منتظرت هستم، زودتر بیا.نیاز دارم در کنارم باشی.

بار الها! میدونم که میخوای امتحانم کنی.اما این امتحانا خیلی سخته!کمکم کن تا به آسونی از پس این امتحانای سخت سخت تو بر بیام و البته میدونم با کمک تو موفق میشم.آمین

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 23:59 توسط سیندرلا |
یک فنجون امیدواری!
شنبه:صبح ساعت 9 بیدار شدم.قبراق و سر حال.صبحانه رو دور هم خوردیم.بعد از ظهر با مامان رفتیم بیرون.یه چرخی زدیم و خرید مختصری انجام دادیم.همین خرید مختصر تا 9 شب طول کشید.شام ساندویچ گرفتیم.خودم رو به خدا نزدیک تر احساس میکنم.خیلی.همه چیز رو سپردم دستش.

یکشنبه:برای نماز صبح بیدار شدم.نمازم رو خوندم.دعایی که مخصوص امام علی (ع) بود رو هم خوندم و شروع کردم به دعا کردن.فکر میکردم امروز میلاد ایشون هست.هرچند که بعدا فهمیدم اشتباه کردم و فرداست!بعد از دعای بسیار خوابیدم.خواب دیدم رو به روی حرم امام رضا(ع) ایستادم و دارم سلام میدم.نمیدونم این به این معناست که دعاهام براورده شده؟ یاچیز دیگه؟!با این حال به فال نیک میگیرم.هنوز تو رختخواب بودم که مامان دویید سمتم و گوشی رو گذاشت در گوشم.چشمام و باز کردم.گفتم کیه؟گفت:طلا.قرار بود دیروز بره خونه خودش اما باز دوباره به هم زدن و نشد که بره .

با چهره ای در هم روی کاناپه دراز کشیده بودم و سکوت رو بر فریاد ترجیح میدادم.از مامان اصرار از من انکار که پاشو بریم شهروند.بالاخره راضی شدم.یه عالم آدم خارجی دیدیم.حتی دلم پفک هم نمیخواست.وقتی رسیدیم خونه بحث اسب سواری شد، یاد گذشته افتادم و خاطراتی که بی سرانجام موند.یه روزی میخواستم عزمم رو جزم کنم برم اسب سواری یاد بگیرم.بغض گلوم رو فشرد و اشکی بود که جاری شد. یه شال خریده بودم که هیچ وقت سرم نکرده بودم.سرم کردم با گوشواره های گرد بزرگ.موهای لخت و صافم رو هم یه فوکول خوشگل کردم .از همیشه خوشگل تر شدم.بدون حجاب خیلی قشنگ ترم.لحظه ای ،نه دقیقه ای دلم خواست من هم بیحجاب باشم.با تجربه ای که از قدیم داشتم میدونم با نگاه های تحسین آمیز افراد گوناگون رو به رو خواهم شد اما به جاش اصلا امنیت نخواهم داشت و برام مشکل به وجود میاد، در هر حال حجاب رو خودم انتخاب کردم بایدم پاش بایستم.

میلاد با سعادت امام علی (ع) بر تمام شیعیان ،تمام عروس و داماد ها از جمله :( الهام ،الهه، دردونه، و کلوچه عزیز که خواننده سایلنت وبلاگاشونم) ،اونایی که درین ایام پدر شدن و تمام پدر های خوب دنیا از جمله بابای خودم تبریک عرض میکنم.

شاهزاده ی عزیزم ، این غزل کوتاه و پر معنی رو به تو هدیه میکنم.امیدوارم مثل من دوسش داشته باشی.روز مرد بر تو بهترینم مبارک. " اگه درها همه بسته است ، تو به آسمون نگا کن ،اونجا یه پنجره بازه ، تو فقط خدا خدا کن..."

بارالها!خدای مهربونم میدونم در مسیر زندگی از من یک پله بالاتر ایستادی، نه به خاطر اینکه خدایی،بلکه به خاطر اینکه در موقع سختی ها دستم رو بگیری! الان به کمکت نیاز دارم...

لينك | نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 23:44 توسط سیندرلا |
خوشبختی در جوراب پاپیون دار!

چهارشنبه: از صبح کلافه بودم.بدتر از همیشه.سینتیا زنگ زد .گفت بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم.اولش حوصله نداشتم برم.حوصله ی رانندگی هم نداشتم.اما تو رو درواسی قبول کردم.رفتیم داراباد.کمی قدم زدیم و لب رودخونه نشستیم.از یه درخت بالا رفتیم و یک ساعتی بالای درخت نشسته بودیم و موزیک گوش میدادیم.مامان زنگ زد و گفت فوری بیا خونه میخوایم بریم سینما.دوستم رو تا یه مسیری رسوندم و فورا رفتم خونه.نمازم و خوندم حرکت کردیم به سمت سینما فیلم" درباره ی ا ل ی".نمیتونم بگم عالی بود.ولی خب بد هم نبود هرچند که آخرش خیلی بد تموم میشه و همه با چهره ای غمگین و ناراحت از سینما خارج شدن.من و داداشم و مامانم بودیم و دختر خاله و پسرخاله هام و عروس و دامادشون.همه تیپ زده بودن.شب خوبی بود خوش گذشت.

پنجشنبه:صبح داداشم اومد تو اتاقم و نشست پای کامپیوترم تا مشکلاتش رو از جمله کندی اینترنتم رو برطرف کنه.یه آهنگ ملایم هم گذاشت.توی رختخواب بودم و بیدار اما چشمام بسته بود.خنده ای کرد و با اشاره به جورابی که روی صندلی گذاشته بودم گفت" اا ازین جورابا که بغلش پاپیون داره!" نفهمیدم چرا خندید؟! چرا ذوق کرد؟! ولی احساس کردم که چقدر به خاطر داشتن جوراب پاپیون دار خوشبختم! خنده داره ولی گاهی لازمه آدم به خاطر کوچکترین چیزها هم از خدا تشکر کنه! تا شب رو همینطور به بطالت گذروندم.حال و حوصله هیچ کاری رو تو دنیا ندارم.هیچی!فقط بعد از نماز مغرب و عشا دلم خواست مفاتیح رو باز کنم.چقدر دعا توش نوشته بود.ورق میزدم و هر کدوم که مربوط به شب جمعه میشد رو میخوندم.دعاهایی که قرار بود با خوندنشون خداوند بهم نظر کنه.درونم تلاتم بود بود و آرامش.حسی عجیب.

جمعه:تا بعد از ساعت 12 ظهر خواب بودم.باورم نمیشد!یعنی من همون دختر شاد و پر انرژیم که ماکسیمم خوابش 9 صبح بود؟! من همونم که همه رو منع از خواب طولانی میکردم؟!با اینحال مختصر صبحانه ای خوردم و نشستم پای کامپیوتر.یه سری عکس دیدم.به ناگاه متلاطم شدم و چنان متوجه گناهانم شدم و از خودم بدم اومد که حد و نساب نداره.احساس کردم که چقدر آدم  بدی ام.اولش تو شک بودم. بعد از گذر یک ربع چنان گریه کردم از فرط ناراحتی که نفسم به شمارش افتاده بود.میخواستم فریاد بزنم و از خدا عذر خواهی کنم.اما صدام در نمیومد.سرم رو گذاشته بودم رو متکا و بی صدا اشک میریختم و از خدا طلب آمرزش میکردم.اما به دلم نمیچسبید.پاشدم رفتم حمام.غسل روز جمعه کردم.فوری ناهارم و خوردم تا با شکم گشنه نرم سر نماز و همش یاد خوردن بیفتم.بعدم مسواک زدم و ساعت 5 بود که ایستادم سر نماز.سوره توبه رو خوندم و یک عالمه دعا و مناجتی که توی یه کتاب و مفاتیح دیده بودم برای آمرزش گناهان و قبولی توبه!کتاب و مفاتیح رو ورق میزدم و به هرچیزی که راجع به بخشش گناهان بود میرسیدم هرچند طولانی اما میخوندم.میخواستم تمام گناهان 21 سالم چه عمدی چه غیر عمد چه دانسته و چه ندانسته به طور کامل پاک بشه. چشم باز کردم دیدم ساعت 8 شده.کمرم هم درد گرفته بود.اما حس خوبی داشتم و امیدوارم خداوند گناهانم رو بخشیده باشه و ازین پس دعاهام راحت تر بره اون بالا پیش خدا.

شاهزاده عزیزم!این وستا برای تو هم دعا میکردم.نمیدونم چرا خیلیا از جلو چشمام رد میشدن و براشون دعا میکردم.امیدوارم خداوند من رو بخشیده باشه .منتظر رسیدنت هستم.

بارالها!باید شکر گذار تو باشم که امروز توفیق "توبه" یافتم.چون شنیده بودم توبه کردن توفیق میخواد که نسیب هرکسی نمیشه.انشالله که من رو بخشیده باشی و دیگه از داشتن بنده گناهکاری مثل من در عرش آسمونی خودت پیش فرشته ها خجالت نکشی.دوست دارم خدا جون یه عالمه.یه خواهش بزرگ هم داشتم.کمکم کن تا ازین پس پا در راه اشتباه و گناه نذارم.آمین

لينك | نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 21:33 توسط سیندرلا |
تنهـــــــــــــــــــــــــــای تنهــــــــــــــــــــــــــــــا

یکشنبه:تا ظهر خستگی در میکردم و کارهای عقب مانده رو انجام میدادم.برای بعد از ظهر با داداشم یه سر رفتیم بیرون و به یک مرکز خرید سر زدیم.یه هدیه برای دوستم خریدم و برگشتیم سمت خونه.کلی با هم حرف زدیم و درد و دل کردیم.من دلم برای اون میسوخت و اون دلش برای من.احساس کردم از داشتن چنین برادری چقدر خوشحالم.چند تا از رازهاش رو برام فاش کرد.برگشتنه آب انار طبیعی هم خریدیم.خیلی خوش گذشت.یک آهنگ رو هم که خیلی دوست داشتیم به عنوان نمادمون انتخاب کردیم.معنیش کاملا با شرح حال هر دوی ما میخوند.شب به طور اتفاقی خیلی دلم گرفت و بیش از یک ساعت گریه میکردم.ناراحتم ازین که چرا صدام به خدا نمیرسه؟!

دوشنبه: یه سر به طلا زدم و اونم کلی ناراحت و دپرس.نگران دادگاه فرداش بود.با یکی از دوستای زبان رفتیم گلابدره شنیده بودم جای قشنگیه ولی واقعا مکان بی آب و علفی بود و خطرناک!کمی اون بالا نشستیم و چیپس و پفک خوردیم و تا قبل از تاریک شدن هوا با ترس و لرز برگشتیم سمت ماشین.دو تا دختر تک تنها خیلی ترسناک بود.اون رفت و من هم برگشتم خونمون و توبه کار شدم.شب خوبی بود. برام از مشهد یه تسبیح کهربا هدیه آورده.خیلی ریز و کوچولوئه اما دوسش دارم.بین نماز مغرب و عشا بودم که بغضی گلوم رو فشرد و مثل ابر پاییز به باریدن کرد.آروم نبودم.اشک میریختم تا جون داشتم.نمیدونم چم شده؟ این همه دلگرفتگی از کجا میاد؟صبر و توانم به انتها رسیده!این همه احساس تنهایی مطلق چیه؟!یک ربعی که از خوندن زیارت عاشورام گذشت بهتر شدم.نماز عشام رو خوندم و سعی کردم با آرامش بخوابم.

سه شنبه: صبح با مامان رفتیم خونه خانمجون.هوا وحشتناک گرم بود.اونجا ژله درست کردم.کتاب هایی رو هم که گذاشته بودم تو کارتن تا بعد از مدت ها باز کنم، باز کردم.چند تاش و با خودم آوردم.بعد از نهار یه چرت کوچولو زدیم و دایی هم اومد و همدیگه رو دیدیم و برگشتیم.برگشتنه به تاکسی بانوان زنگ زدیم.خانمی که راننده بود چند تا کتاب نوشته بود.عجب مغز پری داشت.یک عالمه باهامون حرف زد.عجیب بود این تحصیلات و این شغل!با هم هماهنگی نداشت.رسیدیم خونه.زنگ زدم به طلا.شوهرش براش یه خونه مبله خوب گرفته و کلی هم تعهد داده.بنابر نتیجه دادگاه قرار شد شنبه بره خونه خودش.به عنوان آخرین روزها با هم رفتیم بیرون.شب بود.هم من خسته بودم و هم اون.رفتیم تجریش تا اون چند مدل لباس بخره.یه دوری زدیم و بعدم رفتیم یه رستوران.از ساندویچ هامون فقط یه گاز خوردیم.از گلومون پایین نمیرفت.وقتی رسوندمش گوله گوله اشک بود که از چشمام میومد.میدونستم با اخلاقی که شوهرش داره دیگه از شنبه ماهی یک بار هم شاید نشه همدیگه رو ببینیم و چند وقت یک بار هم به زور بتونیم حرف بزنیم.حالا دیگه من شدم تنها ترین تنهای دنیا.بعد از خداییی که دوستم نداره، فقط مامانمه که دارمش.همین.

شاهزاده!من خدایی دارم که هر چی دعا میکنم اجابت نمیکنه.احتمالا من بنده بدی هستم.امیدوارم تو برای هردومون دعا کنی، شاید که دعای تو زودتر بگیره و زودتر از تنهایی در بیایم.میدونم که تو بیشتر از من پیش خدای مهربون آبرو داری...

بارالها !توی لحظه های من تو شیرین ترینی ، برای عشق و عاشقی تو بهترینی... دوست دارم.خیلی!حتی اگر تو دوستم نداشته باشی خدا جون.حتی اگر تمام خوبی هارو ازم بگیری!

لينك | نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 23:28 توسط سیندرلا |
سفر ناگهانی به شمال
سه شنبه:سر ناهار تصمیم گرفتیم فیلم قشنگ دل شکسته رو بذاریم و ببینیم.خیلی قشنگ بود.بعد از اون تلویزیون یه فیلم هندی اعصاب خوردی گذاشته بود که اون رو هم تا آخر دیدیم!بعد از اون یه ژله میوه ای خوشمزه هم درست کردم.کمی روزنامه انگلیسی خوندم تا زبانم بهتر بشه و در آخر با مامان نشستیم و یه دست شطرنج بازی کردیم.خیلی خوب بود.شب هم که بابا اومد کمی دور هم نشستیم.موقع خواب دلم گرفته بود.آروم زمزمه کنان با خدای خودم حرف میزدم تا بالاخره خوابم برد.

چهارشنبه:نزدیک اذان صبح بود، کابوس میدیدم ، با صدای باد و طوفان یکدفعه از خواب پریدم.آسمون بارونی بود و باد شدیدی پرده ی اتاقم رو به حرکت دراورده بود.سعی کردم دوباره بخوابم.اینبار خواب بهشت رو دیدم! من بودم و مامانم و دو تا خاله هام و شوهر خاله و پسر خاله ودختر خاله و مادر بزرگ عزیزم.ایستاده بودیم تا با هم عکس بگیریم.جایی بود بی نظیر با درختانی که مملو بود از هزاران رنگ.کوچه باغهایی که وصف اون امکان پذیر نیست.و دریاچه ای بی نهایت زیبا.پرسیدم اینجا کجاست؟ و جواب آمد :اینجا قسمتی از بهشت برای شما بر روی زمین است!فوق العاده بود.

داستان سفر...

بعد از ظهر راحت روی مبل نشسته بودم که پسر خالم زنگ زد و گفت :میای بریم شمال؟گفتم کی؟گفت:یک ربع دیگه!!! قبول کردم.تند و تند فقط لباسام و برداشتم و داداشم من رو رسوند خونه خالم.8 نفر بودیم.جاده شلوغ بود.شام رفتیم رستوران نا*یب.دیزاین رستورانش بینظیر بود.ساعت نزدیک 10 بود که رسیدیم هتل هایت.قبلا رزرو کرده بودیم.اونجا بود که فهمیدم هتل هایت همون انقلاب*خزر هست.جای با صفایی بود.اتاق های خیلی شیک و مجلل با ویو بسیار زیبا.یک اتاق متعلق به من بود باتخت دو نفره.قبل از خواب رفتیم کافی شاپ هتل.کمی هم لب دریا قدم زدیم.هوا شرجی بود و دم داشت.از خستگی همگی خیلی زود خوابمون برد.

پنج شنبه:خالم 7 صبح بیدار شده بود و کنار تراس روی صندلیهای بسیار شیک و سلطنتی درس میخوند و چایی میخورد.ما ساعت 9 بیدار شدیم.رفتیم سالن صبحانه.خیلی عالی بود.همه چیز وجود داشت.شیر و انواع کرنفلکس.چند مدل نیمرو با سس و چند مدل مخلفات و سوسیس و کالباس.چند مدل نون و مربا.خیار گوجه پنیر و چندین آبمیوه و... حسابی خوردیم و راه افتادیم سمت کلاردشت.هوا سرد بود و بارون میومد.تصمیم گرفتیم همینجا یه ویا بگیریم و دو شب باقی مونده رو کلار دشت بمونیم.یه ویلا دو طبقه با 4 تا اتاق در بی نظیر ترین و زیبا ترین قسمت کلاردشت گرفتیم.برگشتیم هتل اتاق هارو پس دادیم.ولی تا ساعت 8 از محوطه هتل استفاده میکردیم.دوچرخه گرفتیم.خیلی گرون بود.ساعتی 8 هزار تومن!ولی خاطره خیلی خوبی رو در ذهنمون به یادگار گذاشت.بعدشم کنار ساحل تمیز و قشنگ نشستیم و یه عالمه حرف زدیم.مجذوب این زیبایی شده بودم.یاد ساحل کیش افتاده بودم.در تمام عمرم ساحل شمال رو انقدر قشنگ ندیده بودم!برگشتنه رفتیم رستوران شاند*یز.همه شیشلیک خوردیم.خیلی گشنمون بود.بعد از اون هم رفتیم بستنی معروف کاکا و نفری یه بستنی خوردیم.رفتیم یه سوپر خیلی بزرگ و یک عالمه خرید کردیم و برگشتیم.تا نیمه های شب تو تراس نشسته بودیم دور هم و میگفتیم و میخندیدیم.هیچکس دلش نمیومد بخوابه.دیر وقت بود که به اجبار رفتیم خوابیدیم.

جمعه:صبح با صدای خروس از خواب بیدار شدیم.مرغ ها قد قد میکردند.تخم مرغ محلی و سبزی تازه از تو باغ آوردیم.حسابی چسبید.هوا گرم بود.تا بعد از ظهر نشستیم تو تراس پایین و کلی از بیکاری متلقمون استفاده میکردیم.بعدشم بابیکیو روشن کردیم و جوجه گرفتیم و سیخ کردیم.ناهار رو بالا خوردیم.خیلی گرم بود ولی خوش میگذشت.هر چهار طرف ویلا منظره ای بود فوق العاده.از طرفی یمت جنگل بود.در واقع ما در قسمت کوهپایه قرار داشتیم و باغ ویلا همون جنگل بود با شیبی سر بالایی و درختان سرو سر به فلک کشیده!از طرفی دشتی پر گل بود.گلهای زرد و بنفش .تا چشم کار میکرد! از طرفی تمام ده و روستا پیدا بود با خونه های فاصله به فاصله وسقف های کوته و چوبی رنگ و وارنگ.هرچقدر از زیبایی اونجا بگم کم گفتم.عصری راه افتادیم سمت آب سرد رود.جایی بود که روز بزرگ و قشنگی ازونجا عبور میکرد.تخت گذاشته بودن و بساط ای و قلی*یون.کلی قدم زدیم.نشستیم.حرف زدیم.برای خودمون شادی میکردیم.این آخرین سفر شمال پسر خالم و زنش بود چون تا یک ماه دیگه برای همیشه میرن کانادا شهر ونکوور.برای همین همگی سعی میکردیم بهشون خوش بگذره.بیشتر بحث هامون ختم میشد به رفتنشون.برگشتنه باز هم رفتیم بستنی کاکا و نفری یک بستی خوردیم و بعد از اون باز هم رفتیم شاندیز و میرزا قاسمی خریدیم و رفتیم خونه تو تراس بالا خوردیم.در حال خوردن بودیم که صدای جیغ و فریاد شنیده شد.به ناگاه دیدیم همه مردم روستا چماغ به دست بدو بدو به سمتی میرن.نغهمیدیم موضوع چی بود اما صدای داد و بیداد تا ساعاتی به گوش میرسید.من که حسابی ترسیده بودم.بعد از خوردن چایی به ناچار رفتیم خوابیدیم.باز هم هیچ کس دلش نمیخواست بخوابه!

شنبه:سر فرصت بیدار شدیم.صبحانه خاله زحمت کشیده بودن و سوسیس درست کرده بود.و یک مدل نیمرو که توش سوسیس هم داشت.سبزی و نان محلی و مربا و چای هم بود.در کمال آسودگی خوردیم.دور هم نشستیم و با موبایل آهنگ میذاشتیم و ادای خواننده هارو در میاوردیم.بامزه بود.ساعت 2 وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت تهران.دقیقا 6 رسیدیم.رفتم خونه خالم و داداشم اومد دنبالم و اومدم خونه.مامان از دیدن من ذوق زده شده بود.در کمال خستگی یه دوش آب گرم گرفتم و حالم جا اومد.ساکم رو خالی کردم و شب خیلی زود خوابم برد.این بود داستان سفر هول هولکی ما به شمال زیبا...

شاهزاده! گاهی فکر میکنم که چقدر بهم نزدیکی و گاهی احساس میکنم همین الان در زندگی وجود داری.در حدی که چنان دلم برات تنگ میشه که میخوام زنگ بزنم و باهات حرف بزنم ولی وقی به خودم میام میبینم که هنوز نیستی و قدم به زندگی من نذاشتی.کاش بودی....

بارالها! به خاطر این همه زیبایی هزاران بار سپاس میگویم.طبیعتی بکر و زیبا که آفرینششان جز به فدرت تو امکان پذیر نبوده.خدای خوبم تمام تلاشم رو برای خوب بودن میکنم،کمکم کن و همراهم باش تا همیشه.از تو میخوام مراقب شاهزاده هم باشی و در تمام مراحل زندگی کمکش کنی تا هرگز احساس تنهایی نکنه.

لينك | نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 23:59 توسط سیندرلا |
تئاتر
شنبه:تمام امروز رو در حالت دپرسی و بی حوصلگی گذروندم.فکر میکردم این حالت افسردگی رو تنها خودم دارم اما طی تماس تلفنی با دختر داییم و بقیه اعضای فامیل و البته مشاهده داداشم فهمیدم که تمام ملت افسرده شدن.همه تو خیابونا با ترس راه میرن.همه ساکتن.داداشم برای مبایلش یه آهنگ و تم غمگین انتخاب کرده.واقعا وحشتناک شده اوضاع م م ل ک ت!این منوال تا شب برای من ادامه داشت.

یکشنبه:طی تصمیمی ناگهانی همت عظیمی با بابام کردیم و رفتیم تو اتاق داداشم تا در نبودش اتاق بهم ریختش رو جمع کنیم.اتاق نگو ، بازار شام!جمع آوری کردن همانا و دو ساعت جونمون بالا اومد همانا.یه تغییر دکوراسیون اساسی هم دادیم و خودمونم نشستیم به بهبه و چهچه کردن.شاید این جزء نادر همکاری های من و بابا بود به خاطر همین تمام لحظات سعی میکردم لذت ببرم.به خصوص که بابام اصلا عادت به کار کردن نداره .خلاصه که هم خوش گذشت و هم خسته شدیم.بعد از خوردن ناهار یه چرت سه ساعته زدم!!!!بعد از اونم یه دوش آب گرم حسابی خستگی رو از تنم بیرون کرد.کلی شیطونی کردیم.شام رو هم همه دور هم خوردیم.شب خوبی بود.

دوشنبه:برای بعد از ظهر با مامان رفتیم سمت تجریش و بالاخره من اون خطی رو که میخواستم خریدم." یه خط کد 3 خیلی رند!" ازون جایی که توی پاساژ خیلی پسرا شیطون تشریف داشتن و دائم در پی شماره دادن بودن اونم بدون در نظر گرفتن حضور مامانم! بنده خدا یه خانمی من و کشوند کنار و کلی نصیحتم کرد و گفت: من جای مادرتم.باید خیلی مراقب خودت باشی.دختری که برو رو داره نباید جایی که پر از مرده بیاد و خلاصه تعریف و تمجید..." دوباره نگاهی به پوشش خانم مهربون انداختم.این حرفا اصلا بهشون نمیخورد.پوششی کاملا کاملا آزاد و آرایشی متوسط داشتن.بعد از اون به مامانم اشاره کردم و گفتم با مامانم اینجاییم.یه شال هم خریدم و یه سر هم به طلا زدم.طلا گفت برای شب بلیط تئاتر گرفتن.من و داداشم هم دعوتیم.خجالت میکشیدم برم اما با اصرار طلا تصمیم بر رفتن شد.زودی برگشتم خونه و حاظر شدیم و با داداشم راه افتادیم.یه کم دیر رسیدیم.سه ردیف از صندلی های تئاتر خاله ها و فامیلای طلا نشسته بودن.که در قسمت آنتراگ بین نمایش با همه آشنا شدیم.بسیار خانواده خوب و مهربونی بودن.دقیقا هم تیپ خانواده خودم،همه شیک و با کلاس و البته محجبه.اصلا معذب نبودم فقط کمی خجالت میکشیدم.تئاترش خیلی جالب و بامزه بود.حسابی خندیدیم.اولین بار بود که میرفتم تئاتر.قسمت بزن و بکوباش کلی شلوغش کردیم.جای همتون خالی.برگشتنه طلا با من و داداشم اومد.رفتیم رستوران سر در بند.همبرگر خوردیم با دوغ و سیب زمینی و بالاخره برگشتیم خونه.به لطف طلا و خانوادش خیلی شب خوبی بود و خوش گذشت.

نکته:لازم میدونم از تمامی دوستان پوزش بطلبم.من وبلاگ همتون رو این چند وقته به صورت آفلاین خوندم ولی هرکاری کردم نظر بذارم نمیدونم چرا نمیشه.صفحه ها اصلا بالا نمیاد و با مشکل رو به رو شده.الانم سه روزه دارم سعی میکنم آپ کنم اما نمیشه.الانم بعد از ۵ بار دی سی شدن بالاخره موفق شدم.باز هم تلاش خودم رو میکنم تا برای همتون نظر بذارم.ممنون از همگی.

شاهزاده عزیزم!گاهی نبودت رو بیش از پیش احساس میکنم.چشمام و میبندم و تصورت میکنم، میبینم که خوبی و خوشحال و حتی من رو میبینی!من خوشبختم.خیلی زیاد و ای کاش بتونم هر چه زودتر این خوشبختی رو با تو ،خوب من تقسیم کنم.

بارالها!ببخشید اگر بنده ی بدی برای توام.اما میدونم خوبی تو بینهایته.به همون بینهایت خوبی قسمت میدم از گناهانم بگذری و راه راست رو جلوی پام قرار بدی.میخوام که بیشتر دوستم داشته باشی...

لينك | نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 23:41 توسط سیندرلا |
Copyright By lovingkidness - This Template Designed By HOTWEBS