تبليغاتX
در جستجوی خوشبختی
در جستجوی خوشبختی
دفتر خاطرات بدون قفل
آدم بزرگ!

جمعه: برای بعد از ظهر رفتیم خونه خاله.گود بای پارتی پسرخالم بود.برعکس همیشه خیلی ساکت و آروم نشسته بودم.باورم نمیشد دارن برای همیشه از ایران و از پیش ما میرن.مثل عموم که دقیقا 20 ساله که رفته و بر نگشته.همه یکی یه سکه به پسر خالم اینا میدادن و یه هدیه هم به دختر خالم به مناسبت اینکه از مکه برگشته.کادو بارون بود!شب موقع برگشت و خداحافظی چنان اشک میریختم که همه خندشون گرفته بود. ساعت 1 برگشتیم خونه.

شنبه: صبح هوا ابری بود.دیشب هم که دیر خوابیده بودم دیگه نمیتونستم از جام بلند بشم.اما به هر سختی بود لباس پوشیدم و رفتم شرکت.تا ظهر که خبری نبود اما از ظهر به بعد حسابی سرمون شلوغ شد.صبح یه زنگی به ز ی ن ب زدم.یک هفته است که بر گشتن از (ر و م ا ن ی).معلوم نیست بمونن ایران یا نه؟! اما تا ماه رمضون هستن.بنابرین قرار شد یک روز ماه رمضون دعوتشون کنیم بیان خونمون.تقریبا 13 سالشه.زندگی جالب و عجیبی داشته ، پدر ه ن د ی و مادری از سرزمین ر وم ا ن ی که در کشور دیگه ای با هم ازدواج میکنن و مسلمان میشن و در ایران صاحب یه دختر میشن.بعد از اون پدرش پشیمون میشه و اینارو ول میکنه و برمیگرده ه ن د و ازدواج مجدد میکنه!و... امروز زینب از من پرسید : کجایی ؟ گفتم سرکار.یه فکری کرد و اجازه خواست تا یه چیزی بگه! بهم میگفت: قبلا ها تو مثل خواهرم بودی.باهات راحت بودم اما الان دیگه نمیتونم اونجوری باشم باهات آخه تو خیلی بزرگ شدی درست مثل آدم بزرگ ها و من الان برای تو احترام ویژه ای قائلم که مانع از روابط راحت ما میشه.خندم گرفته بود! آدم بزرگ؟! لفظش برام خنده دار بود.بعد از ظهر شوهر خالم ماشین نیاورده بود بنابرین من رسوندمشون تا در طول مسیر بتونیم با هم صحبتی هم کرده باشیم.کلی باهاشون درد و دل کردم اما وقتی برگشتم خونه تازه بقیه حرفام یادم اومده بود!!!سر راه هم رفتم خونه طلا تا یه امانتی رو بهش بدم.اومدم خونه ساعت 8 و مثل جنازه بودم با این حال تا بخوابم 11 شد.

یکشنبه:صبح با استرس و صدای بلند از خواب پریدم.تا بعد از ظهر یک بند در حال جمع آوری اتاقم و کشوها بودم.انقدر خوب و تر و تمیز شد که دوست داشتم بشینم و ساعت ها به اتاقم نگاه کنم. بعد از ظهر مامان کوفته درست کرد و خالم هم مرغ شکم پر درست کرده بود.رفتیم خونه خالم و برای آخرین شب دور هم شام خوردیم.پسر خالم صبح پرواز داشت به و ن ک و و ر. اینبار سعی میکردم با رویی خندان و شاد ازشون خداحافظی کنم تا دلشون نگیره.ساعت 12 برگشتیم.راستی بابا رفت شمال.

دوشنبه:امروز صبح باز هم خواب موندم و دیر تر از همیشه رسیدم شرکت.کار زیادی نداشتیم.برگشتم خونه.خسته بودم.نماز خوندم.یه فیلم خیلی قشنگ دیدم و دیگر هیچ.

سه شنبه: ساعت 11 دختر داییم که از قضا تازه رانندگی یاد گرفته ز ا ن ت ی ا ی داداشش و برداشت و اومد دنبالم و رفتیم خرید.میخواست شیرینی و گل بخره.یه دوری زدیم و من و رسوند خونه.قرار بود بعد از ظهر یه مهمانی زنانه خونه داییم برگذار بشه.خلاصه منم اول یه چرت خوابیدم و ناهارمم خوردم و سر فرصت حمام رفتم و حاظر شدم.داداشم اومد دنبالم.تجریش کار داشتم همانا و خواستگار پیدا شدن همانا.فقط یکیشون به نظرم خوب بود که اونم شماره گرفت و قرار شد تماس بگیرن.منم 4 تا لباس خریدم و رفتم خونه داییم.خیلی خوش گذشت.کلی بگو بخند کردیم .ساعت 10 داداشم اومد دنبالم و برگشتیم خونه.تا درو باز کردم با مامان بحث خواستگاره شد.در کمتر از 4 ساعت که شماره رو گرفته بودن زنگ زدن.نیم ساعت حرف میزدن.مامانم میگفت مامانش خانم خیلی خوب و بی شیله پیله ای بوده. قرار برین شد که تا چند روز آینده مامانم با بابام صحبت کنن و نتیجه ی قطعی رو و قرار روز خواستگاری رو مشخص کنن.منم نصفه شبی کت و دامن قهوه ای طلاییم رو دراوردم و پوشیدم که مطمئن بشم چیزی کم و کسر نیست.هر چند که در آخر کمی از دست مامان دلگیر شدم و با چشمان اشک آلود به خواب رفتم.

چهارشنبه: اصلا شرکت خبری نبود و منم که دلم حسابی گرفته بود اما بعد از ظهر دلگرفتی برطرف شد.تا اومدم خونه مامان تعریف کرد از یه خواستگار دیگه که 26 سالشه و کارخونه داره و مادر هم نداره و... باز هم قراره مامانم با بابام صحبت کنن و ببینن که چی کار کنن.هرچی خدا بخواد. به شدت به دعای شما نیاز مندم.دلم خواست یه هویی یه فال حافظ بگیرم. حافظ هم قربونش برم کوتاهی نکرد و قند تو دل ما آب کرد:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید                          که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید...

پنج شنبه: امروز بیشتر بحث خواستگار بود تو خونه و بابا نظرات خودش رو ارائه میداد. من و مامان هم مشغول جمع آوری بودیم و گاهی ما نیز نظری میدادیم.اما هیچ اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد.برای جوجه ها هم گندم ریختم.

جمعه: صبح برای نماز صبح بیدار شدم.دیگه نخوابیدم تا ۷:۳۰.رو کاناپه دراز کشیده بودم تا وقتی پرنده ها میان رو لبه ی آشپزخونه و مشغول دونه خوردن میشن رو تماشا کنم.حدود ۸ تا ۱۰ تا پرنده های ریز و درشت رو لبه ی کوچیک و باریک پنجره آشپزخونه تجمع کرده بودن و در عرض یه چشم به هم زدن همه رو خوردن.خیلی جالب بود.نزدیک اذان ظهر غسل روز جمعه رو انجام دادم و یک عالمه دعا و قران خوندم و از خدا خیلی چیزها خواستم.بعد از ظهر کمی استراحت کردم و دیگر هیچ....

شاهزاده ی آسمونی! فکر میکنم خیلی ها هم دور نباشی.تمام تلاشم رو برای خوب بودن میکنم در زمانی که تو پا به زندگیم بذاری.امیدوارم برای من بهترین باشی.

بارالها! این روزها بیشتر و بیشتر به وجودت پی میبرم و به اینکه هر آنچه تو بخوای همون میشه و دقیقا زمانی که ما فکرش رو نمیکنیم هر آنچه را رخ میدهی که بخواهی.امیدوارم در همه جای زندگیم در کنارم باشی.

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 21:16 توسط سیندرلا |
هفته پر کار و عروسی مجلل و ورزش صبحگاهی آخر هفته و خوردن املت تو ماهیتابه رویی!

شنبه: فجیع ترین نوع سوپرایز شدن میتونه اول هفته ای باشه که میری سر کار و میبینی همکار محترم نیومده و تو به تنهایی باید اونجارو اداره کنی! بهترین نوعش میتونه زمانی باشه که دنبال یه راهکاری بگردی برای پیدا کردن یه شماره و دقیقا مراحلی رو طی کنی که مدیر عامل طی کرده و بعد جناب مدیر عامل بفهمه و بهت بگه : مغز های بزرگ همیشه مثل هم فکر میکنند! و بدترین نوعش میتونه زمانی باشه که قرار باشه شماره ی شخص مهمی رو بگیری اما به اشتباه شماره ی کس دیگه ای رو میگیری و مدیر عامل حسابی شاکی میشه!! خوشمزه ترین نوعش هم زمان خوردن چیز برگر بود. برگشتنه هم رفتم چند تا قیف بستنی و بستنی کیلویی و آناناس خریدم برای درست کردن نوعی دسر.ظهر دیگه نخوابیدم.دسر رو درست کردم.بابا تشویقم کرد و گفت: خوش به حال آقاتون که قراره براش انقدر چیزای خوشمزه درست کنی! برای شب بابا خواست بره مسجد.منم تندی حاظر شدم و رفتیم.به خواست خودم.همین که پام و میذارم تو مسجد یه دنیا آروم میشم.اما نمیدونم چرا خدا من رو دیر به دیر میطلبه؟! برگشتنه من و بابا و مامان رفتیم دنبال پسرا و بابا هات داگ گرفت و رفتیم پارک جمشیدیه. توی راه تو ماشین نا خود آگاهیه کوچولو جلوی موهام به اندازه چند تار مو اومد بیرون و بابا تو آینه دید.چنان عصبانی شد و دادی زد که تا یه رب تو شک بودم.دیگه هیچی نگفتم.بغض تمام راه گلوم رو گرفته بود.با وجود تمام شوخی هایی که بابا میکرد و حاکی از پشیمانیش بود نمیتونستم شاد باشم.بابا هیچ وقت تا به امروز سرم داد نزده بود! چند بار بغلم کرد.بوسم کرد.دستم و گرفت و در هین قدم زدن تکون میداد و میخندید تا از دلم در بیاد.میدونستم این از کوچکی قلب منه که نمیتونستم ببخشمش نه از بزرگی گناه بابا.با این حال فراموش کردم و سعی کردم از این همه لحظات خوش نهایت لذت رو ببرم.پسرا بابا رو دست انداخته بودن و میخندیدن.بابا هم از دنده ی با نمکیش بود و هم مارو میخندوند هم خنده رو لب هر رهگذری که از کنارمون رد میشد میاورد.مامان اخم تو چهرم رو دوست نداشت و هر کاری برای شاد بودنم میکرد.خیلی خوش گذشت.دیگه تا برگشتیم خونه ساعت 11:30 بود.

یکشنبه: تا 10 خواب بودم.بیدار که شدم دیدم هیچ کس خونه نیست.تا بیام فکر کنم چی کار کنم؟ دوست دوران دبستانم زنگ زد.کلی با اون حرف میزدم.3 دقیقه نگذشته بود که طلا زنگ زد.یه 20 دقیقه هم با اون حرف زدم.دیگه مخم در حال ارور دادن بود.اصلا از تلفن خوشم نمیاد.یه بسته پفک خوردم.دوش گرفتم.مامان اینا اومدن و رفتیم خونه خاله.صبح از مکه برگشتن.خوب و خوش و سر حال بودن و خسته.دختر خالم شب یه عالمه مهمون داشت.منم رفتم خونشون تا هم ببینمش هم کمکش کنم.تمام میوه هارو شستم.کلی کمک دیگه کردم و در آخر شام رو که از بیرون گرفته بودن در ظرف های مناسب تر قرار دادم و گذاشتیم تو فر تا گرم بمونه.از پیشنهادات و نکات خانه داری که به کار میبردم دختر خالم شگفت زده شده بود.میگفت تو این چیزا رو از کجا بلدی؟ من بعد از 7 سال زندگی تازه یاد گرفتم و خیلی هاشم هنوز بلد نیستم! منم خندیدم و گفتم این از محسنات تو خونه موندن ور دل مامانه و انصراف دادن از دانشگاه! به این میگن لیسانس خونه داری! شب بعد از ساعت 1 بود که برگشتیم خونه.

دوشنبه: 7 صبح که رفتم سرکار. ساعت 5 وقتی تعطیل شدیم باید میرفتم سراغ کاغد کادو و کارت و... برای کادوی تولد طلا. هر چی گشتم چیزی رو که میخواستم پیدا نکردم.دست خالی برگشتم خونه.شب یه دوست خیلی قدیمی بهم زنگ زد.از تماسش خیلی خوشحال نشدم.بنده خدا یه جورایی خیلی مشکل داره.فقط دلم براش سوخت.شخصیت محکمی نداره.

سه شنبه: برای شب یک نامزدی فوق العاده "هتل آ ر ی ا ش ر ا ی ت ن " دعوت بودیم.صبح بیدار شدم و سریع دستی به سرو روی اتاقم کشیدم.حمام رفتم و بعد از اون آرایشگاه.کارم تو آرایشگاه طول کشید و بعدشم اومدم خونه.دوباره اتاقم بهم ریخته شد.وقت جمع و جور کردن نداشتم.تند و تند لباس پوشیدیم و راه افتادیم.عروس فوق العاده شده بود.ازون جایی که تا قبل از ازدواجش با وجود ثروت و  آزادی بسیاری که داشت اما به خواست خودش دست به صورتش نزده بود و حتی آرایش هم نمیکرد بی نهایت تغییر کرده بود.انقدر خوشگل شده بود که حد و نساب نداره.لباسش و سفره عقدش و گیفت ها و حتی کارت های عروسی با هم تناسب رنگ داشت.(تنالیته سبز خیلی کمرنگ و طلایی)من که خوشم اومد.کلی زدیم و رقصیدیم جاتون خالی. زن دایی مامانم حسابی تحویلم میگرفت.من و خیلی دوست داره.خانم مسن با چشم های آبی و موهای روشن های لایت شده.برگشتنه با ما اومد تا برسونیمش.حسابی قربون صدقه ی من میرفت و از نوه های پسرش برام تعریف میکرد! منظورش کاملا مشخص بود.از وقتی 5 دبستان بودم من رو برای اولین نوه اش خواستگاری کرده بود تا به الان که نوبت آخرین نوه هاش رسیده. تو عروسی مامان بزرگم میخندید و دستهای قشنگ و چروک خورده و انگشتر فیروزه که در دست داشت آروم گذاشت رو میز و به من و دختر داییم میگفت بلند بشین و برای ما برقصید.در آخر هم وقتی ما بالای سالن میرقصیدیم مامان رو فرستاد تا ازمون فیلم بگیره و بهش نشون بده.الهی من قربونش برم. بگم براتون از یکی از خواستگار هام که موقع نماز دوییده با بابام رفته تو نماز خونه ی سالن و جلوی بابام نماز میخونده و بعدشم قران و زیر چشمی به بابام نگاه میکرده تا اطمینان حاصل بشه که دیده شده و خود شیرینیش به نتیجه رسیده. با مزه بود.کلی خندیدم.اینارو داداشم برام تعریف کرد.شب خیلی خوبی بود.تا اتاقم و جمع کنم و بخوابم ساعت 3 بود.

چهار شنبه: صبح سرکار بودم. با وجود خستگی که در تمام طول هفته تو تنم باقی مونده بود برای بعد از ظهر با طلا قرار گذاشتیم.تولدش بود.ساعت 5 از سرکار برگشتم و دور خیابونا دنبال کادو کردن کادوی طلا بودم.توی این گرما پدرم درومد.خلاصه تا بجنبم ساعت 7 شد.بعدشم رفتیم دربند.جوجه چینی خوردیم و کادوش و دادم.شب خیلی خوبی بود.هرچی باشه یه دوست که بیشتر ندارم اون هم فعلا طلاست.

پنجشنبه: برای صبح ساعت 8 با دختر داییم قرار گذاشتیم بریم پارک ورزش کنیم.مانتو شلوار های راحت پوشیدیم و سعی در ورزش کردن داشتیم اما با این بدن های خشک و تنبل چنین چیزی به سختی امکان پذیر بود.عاشق جو پارک بودم.همه در حال ورزش بودن.کم کم هوا رو به گرما میرفت.حسابی خسته شدیم.بعد از اون رفتیم درکه یه رستوران صبحانه خوردیم.املت اون هم توی ماهیتابه رویی و چایی توی استکان کمر باریک و پنیر تبریزی که فقط چنین مواقعی میچسبه.خیلی چسبید.بعد از اون رفتیم خونه داییم اینا.کمی استراحت کردیم.کلی با هم حرف زدیم.دختر داییم یه دوش گرفت و ناهار چیز برگر سفارش دادیم برامون آوردن.بعد از نهار یه فیلم رو نصفه دیدیم.حاظر شدیم و رفتیم بیرون با ماشین دختر داییم.تازه رانندگی یاد گرفته بود و ذوق و شوق رانندگی داشت.منم حسابی برای خودم استراحت میکردم و خوشحال ازین که رانندگی نمیکنم! رفتیم بام تهران (توچال) کلی اونجا پیاده روی کردیم.دوربین رو روی لبه ای میذاشتیم و در حال اتومات قرارش میدادیم و میدوییدیم جلوش.یه عالمه عکس خنده دار انداختیم.سر راه رفتیم دنبال طلا.باید میرفتم بلیز داداشم رو از یه مغازه دار میگرفتم.رفتیم دولت.بلیز رو گرفتم و بعدش رفتیم دنبال مامان که خونه خاله بودیم.سر راه بستنی و فلوده گرفتیم خوردیم. و بالاخره پس از گذروندن یه روز شاد و شلوغ برگشتیم خونه ما.طلا با آژانس رفت و بابای دختر داییم اومد دنبالش.آخه ماشین دختر داییم ترمز تموم کرده بود! این هم از این...

شاهزاده ی عزیزم! در تمام این روزهای خوب و قشنگم تو هم جایی وسیع داری.نیستی اما روزی خواهی آمد و امیدوارم مثل این روزها حتی بهترش رو با تو تجربه کنم.مثل همیشه برای تو هم آرزوی بهترین روزگار رو در زمان نبودم و در زمان بودم میکنم.

بار الها! خوب من، از تو سپاس که این همه روزگار به کامم مفید و خوب واقع شده.درسته که گاهی انقدر خسته میشم که آرزوی خواب ابدی رو میکنم اما بهتر از روزگاریست که از بیکاری و بی هدفی آرزوی خواب ابدی میکردم...

لينك | نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 23:59 توسط سیندرلا |
رویای شاهزاده و سیب

سه شنبه:امروز روز استراحتم بود.اما دلم میخواست برم.صبح کمی دیرتر بیدار شدم.وبلاگم رو آپ کردم.اتاقم رو جمع آوری کردم ساعت 10 رفتم سر کار.همه از دیدنم هم تعجب کرده بودن هم خوشحال شده بودن!امروز هم حسابی گفتیم و خندیدیم.بعد از کار با 3 تا از بچه ها رفتیم یه آرایشگاه.خیلی خوب بود و هممون امیدوار شدیم به خودمون!خوش گذشت و با خوشحالی و خستگی برگشتیم خونه.ساعت 10 مهمون داشتیم.دوست داداشم و فامیل نزدیک.کادوی تولدش و دادیم.تازه شد ۱۹ سالش!شب هم کلی خسته بودم اما بالاخره ساعت 11 خوابیدم.

چهارشنبه:هیچ وقت فکر نمیکردم روزی از راه برسته که 8 صبح بیدار بشم و لباس بپوشم و سرحال سوار ماشین خودم بشم و آهنگ لایت خارجی بزارم و از حیاط پر از گل و قشنگمون که علی آقا تازه آب داده رد بشم و صفا کنم و حرکت کنم به سمت محل کارم! البته امروز به علت اینکه خواب موندم نیم ساعت تاخیر داشتم. توی راه داشتم به شاهزاده ی رویاهام فکر میکردم و اینکه یعنی میشه روزی بیاد که بتونم از ته دلم یک مرد رو دوست داشته باشم و او نیز هم؟! در همین تفکرات بودم که ناگهان چیزی شبیه به یک سیب قرمز از زیر صندلی کنار راننده قل خورد بیرون.منم خوشحال به فال نیک گرفتم و در رویای شاهزاده و سیب به سر میبردم اما کمی که دقت کردم فهمیدم سیب نیست و گوجه فرنگیه .دیروز که داداشم رفته بوده خرید کیسه گوجه فرنگی عقب بوده و این یکی از تو کیسه افتاده بوده زیر صندلی!از طرفی خندم گرفته بود و از طرفی دلم خواست که سیب باشه نه گوجه فرنگی. امروز روز فوق العاده پرکاری بود و بر عکس تمام روزها من و دوستم خوابالو بودیم.تا اومدم خونه ساعت نزدیک 6 بود.کمی جمع و جور کردم تا مامان از خونه مادر بزرگم اومد.شب با اینکه خیلی خسته بودم نشد که زودتر از 11 بخوابم.

پنجشنبه: صبح تا 9:30 خواب بود.با اینحال خسته از خواب بیدار شدم و راه افتادیم به سمت دکتر پوست.وقتم ساعت 10:15 بود.الهی من قربون این دکتر پوستم برم که هر دفعه میبینمش یه عالمه ازش انرژی مثبت میگیرم.گفت بودم یه مرد دوست داشتنیه که سنش از 80 هم میگذره. به انگشترم نگاه کرد.فکر کرد اصله! گفتم نه قلابیه.خنده ای بلند کرد و به خانم دکتر گفت: این دخترم انقدر خوشگله که بدل هم تو دستش برلیان به نظر میرسه! خندم گرفته بود.چقدر دوسش دارم.مثل پدر بزرگ نداشتم.بهم گفت: کار بدی کردی که خواستگاری که پارسال میخواستم بفرستم به علت اسباب کشی راه ندادی! آروم گفتم انشالله یکی بهتر از من گیرشون اومده باشه.با تعجب نگاهم کرد و گفت: چه ذاتی داری تو دختر.حقا که درست انتخابت کرده بودم.عوض اینکه بگی یکی بهتر گیرم میاد میگی یکی بهتر گیرشون اومده؟! و به خانم دکتر گفت:( دلم میخواست عروس خودم بود!) اما پسرش بچه هم داره! خلاصه با کلی روحیه برگشتم خونه.تا 7 شب همش خوابیدم به جز دو ساعت که بیدار شدم نهار خوردم و نماز خوندم.از خستگی هلاک بودم.برای پرنده ها گندم ریختم و شام رو من درست کردم تا مامان بتونه چادر مجلسیم رو بدوزه.آخه فردا عروسی دعوتیم میخوام بالاخره سرم کنم.

جمعه:صبح ساعت 10 بود بیدار شدم.اول وقت آرایشگاه گرفتمو بعد از اون اتاقم رو جمع کردم.رفتم حمام و بدو بدو برگشتم تا بتونم قبل از اذان ظهر سوره ی یاسین رو به فرمایش خاله بزرگم بخونم!خوشبختانه به موقع رسیدم.بعدش تند و تند لباس پوشیدم و نماز خوندم و فرنچ ناخن هام رو انجام دادم و رفتم دنبال طلا تا با هم بریم آرایشگاه.تو آرایشگاه دختر داییم و دیدم.بیگودی پیچیده بود.موهام رو براشینگ کردم و طلا رو گذاشتم خونشون و برگشتم.دوباره بدو بدو لباس پوشیدم و رفتیم خونه ی مادر شوهر دختر داییم.مولودی بود به مناسبت نیمه شعبان.شلوغ و پلوغ.البته کمی دیر رفتیم.حسابی دعا کردم.البته نمیدونم دعاهام مستجاب میشه یا نه؟!امیدوارم که بشه.خوش گذشت.بلیز و کفش مشکی زرد کیمونویی پوشیده بودم.بامزه بود.ازون جا هم یکسره به همراه دختر داییهام حرکت کردیم به سمت عروسی برادر عروس داییم! دوباره تو سالن تند و تند لباسامون و عوض کردیم و آرایش هارو تمدید نمودیم و رفتیم داخل.اونجا هم خوب بود.خیلی خوش گذشت.خوشبختانه با همه ارتباط خوبی برقرار میکردم.ساعت از 11 هم گذشته بود که برگشتیم خونه.تمام اتاقم رو مرتب کردم.لباسهارو جای خودش قرار دادم.لباسی که فردا قرار بود سرکار بپوشم رو مرتب کردم.مسواک زدم و خیلی آروم و راحت خوابیدم.

شاهزاده ی رویاها ، نمیدانم کجایی و نبودت تا به کی ادامه خواهد داشت؟ اما برایت کولباری از موفقیت شادی و سلامتی را از خداوند منان خواستارم.نیازم به حضورت هر روز پر رنگ تر میشود. دوستت خواهم داشت تا همیشه.

باالها !صلاحم را در آنچه میبینم که تو میخواهی.رهایم نکن و همیشه در کنارم باش.امیدوارم صدایم به تو مهربان ترین دو عالم برسد.

لينك | نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 23:59 توسط سیندرلا |
یا مهدی ادرکنی

به نام خداوند دل های پاک

دلتنگم و دیدار تو درمان من است....

توی الستون و ولستون دلم پریشانی حس میکنم.حس پاک و قریبی که محتاج راز و نیاز است. زمانی به این می اندیشیدم که چه گونه باید عشق ورزید و چه گونه باید دوست داشت؟!پس از ایستادن بر سجاده به هنگام سپیده صبح تو را از پیش خدا خواندم و سلامی که نمیدانستم آیا به خواهد رسید یا نه؟

قلم برای نوشتن تاب ندارد و میتازد از برای تو و در همان حال آسمان دلم میخواند : عشق یعنی نفس سبز خدا را روی سجاده ی دل حس کردن...

من ندانم که کیم، من فقط میدانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم.

یا صاحب الزمان بیا و دیدگان ما را به دیده ات روشن کن.آمین

متن بالا رو دو سال پیش (سال اول دانشگاه ) نوشتم و امروز روز میلاد با سعادت مهدی موعود (ع) به ایشان و به تمام دوستاران این حضرت تقدیم میکنم.میلادش بر شما مبارک.

 

لينك | نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 0:1 توسط سیندرلا |
بغض دیشب:خروس بی محل
جمعه:صبح بیدار شدیم.خسته و کوفته.کمی جمع آوری کردیم و بعد از اون با داداشم رفتیم که آش پشت پای خالم رو برای چند نفر ببریم.عملیات به خوبی انجام شد و تا ما برگشتیم خونه نزدیک 3 بود.باز هم کمک مامان کردم و همه جارو مرتب کردیم.کلی تو اینترنت گشت و گذار کردم و بعد از ظهر طلا اومد خونمون.حسابی خندیدیم و در تلاش بودیم که راجع به مسائل مفید و مهم روی هم اثر مثبت بذاریم مثل نماز!ساعت 9 رفت و منم بعد از دیدن فیلم ر س ت گ ا ر ا ن خوابیدم.

شنبه:این روزها ، هر روزم از دیروزم شلوغ تر میشه.ساعت 8 بیدار شدم و رفتم سر کار.روز شلوغ و خسته کننده ای بود .بعد از ظهر رفتم تجریش.یه سری خرید و انجام ریزه کاری داشتم که انجام دادم و ساعت 7:30 رسیدم خونه.دیگه هلاک بودم.تا شام بخورم و یه کم دور خودم بچرخم ساعت 11 شد و خوابیدم.

یکشنبه: امروز قرار بود با مامانم و طلا بریم بازار بزرگ.8 صبح بیدار شدیم و 9 راه افتادیم.این دفعه ی دومی بود که میرفتم بازار که البته دفعه ی اول فقط بازار رضا رو دیده بودم! نه جای دیگه رو.این بار مامان مارو همه جا برز تا کفاش ها تا کیلویی ها تا...یه مانتو یه کفش یه عالمه جینگیل پینگیل و یه روسری و یه قواره چادر خیلی حسابی هم خریدم که فعلا عروسی ها سرم کنم.دو تا گل صورتی خیلی بزرگ هم خریدم که البته الان نمیخوام استفاده کنم گذاشتم کنار برای بعدا ها.طلا هم یه عالمه خرید کرد.ناهار هم رفتمی م س ل م.یا غذاش خیلی خوشمزه بود یا ما خیلی گرسنه بودیم!شایدم هر دوش!خلاصه تا برگشتیم خونه ساعت 7 بود.کف پاهام از درد باد کرده بود.کلی به خاطر خرید هام ذوق داشتم.تا بخوابیدم ساعت از 11:30 هم گذشته بود.

دوشنبه:با صدای مامان از خواب پریدم.نزدیک بود خواب بمونم.بابا هم بیدار شده بود که من و داداشم و ببینه.خیلی بامزه است.داداشم هم میره سر کار.کار اون (د و ب ل ه ) هست و البته تنظیم صدا.واقعا لذت بخشه وقتی همه صبح برای کار از خونه خارج میشیم _به غیر از مامانم_از بچگی هم من الگوی خاص و عام داداشم بودم.هر کاری من میکونم اون هم میخواد همون کارو انجام بده.از وقتی من میرم سر کار اون هم میره.من بیشتر برای تفریح میرم ولی داداشم باید برای آیندش تصمیم بگیره به هر حال اون مرده! بگذریم.سر کار فقط خوردیم و خندیدیم.امروز یه سره رییسامون جلسه بودن.ما هم خوشحال.یکی از همکارام رو تا جایی رسوندم.بعد اومدم خونه دنبال مامان و رفتیم خونه خالم که یه سر به پسرخالم و باباش بزنیم.برگشتنه دلم خیلی گرفته بود.امروز که روز خوبی بود اما نمیدونم این بغض باز از کجا سر و کله اش پیدا شد؟!خود خوری میکردم تا مامان متوجه بغضم نشه تا اشکام نریزه پایین.از مامانم خواستم بریم پارک قیطریه.کلی راه رفتیم اما به جای اینکه دلم باز بشه بدتر و بدتر شدم.تا نشستم تو ماشین اشکام فرو ریختاما نذاشتم مامان متوجه بشه تا رسیدیم خونه.خسته بودم.کلی کار داشتم اما اول باید سبک میشدم.یک ربعی نشستم آبغوره گیری کردم و بعد شام خوردم و خوابیدم.

شاهزاده ی عزیزم! شاید اصلا وجود نداشته باشی تو زمانه ای که تمام مرد های دنیا برای خودشون کسی رو دارن و هیچ کس امروز به تنهایی من نیست!شاید خداوند من رو تنها آفرید و فراموش کرد برای من نیز جفتی بیافریند که او هم تنها باشد.

با الها! خوب من ، هرگز به خداییت شک نکردم و نخواهم کرد و حکمتت را شکر گذارم.تنها چیزی که ازت میخوام صبر و تحمل کافی برای این تنهاییست.همین

لينك | نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 23:59 توسط سیندرلا |
مهمانی با شکوه در قصر پدری سیندرلا!
سه شنبه:امروز روز خیلی مهمی برای من بود.البته از لحاظ کاری! قرار بود به تنهایی بخشی رو اداره کنم اونم بعد از گذر چند جلسه آموزش.ابتدای کار انقدر استرس داشتم که خودکار تو دستم بند نمیشد.یخ کرده بودم.سخت بود.اما کم کم عادت کردم .تمام تلاشم بر این بود تا بتونم تمام کارها رو با موفقیت انجام بدم.لطف دوستان باعث دلگرمی من بود.بعد از ظهر تا 6 سر کار بودم.یکی از خانم دکتر ها به زور لطف کردن و من رو رسوندن خونمون.وقتی رسیدم خونه از خستگی دیگه جون نداشتم.کمی کمک مامان کردم و شب زودتر خوابیدم.

چهارشنبه:امروز با اعتماد به نفس بیشتری رفتم سر کار.تمام سعیم رو برای خوب بودن میکردم.خوشبختانه در آخر همه به طور خصوصی میومدن و ازم تشکر میکردن!برگشتنه سر راه بستنی کیلویی خریدم و یه سرم کریستال برای موهام.اومدم خونه.کف پاهام حسابی درد میکرد.اما فورا رفتم حمام.موهام رو اتو کردم.اتاقم رو جمع کردم.کمک مامان کردم.دسر های فردا رو درست کردم.الویه درست کردیمتمام خونه رو گردگیری کردم.شب بعد از ساعت 12 بود که با پارچه ی گردگیری و رایت روی کاناپه خوابم برده بود.حتی یادم رفت شام بخورم.مامان بیدارم کردم.حال تهو داشتم.یه لیوان چایی نبات خوردم و مثل جنازه رفتم تو رختخواب و خوابیدم.

پنجشنبه:با سر و صدای بابا از خواب بیدار شدم.رفتم جلوی آینه، نمیدونم چرا موهام پیچ خورده بود.کارا برعکسه.همیشه موهام صافه اما امروز که روز مهمونی بود تاب برداشته.بدو بدو یه لیوان شیر خوردم . تند و تند ظرف هارو با مامان درست کردیم و کارهای بسیار زیاد و ریز دیگه.موهام رو دوباره به کمک داداشم اتو کردم.هنوز حتی تصمیم نگرفته بودم چی میخوام بپوشم؟! اما بالاخره یه دامن کوتاه شطرنجی سفید مشکی پوشیدم که کنارش یه آرم کوچیک قرمز و یه کمر بند قرمز داشت.یه تاپ چسب مشکی پوشیدم و یه گردنبند بلند قرمز هم انداختم.جوراب شلواری هم مدل توری مشکی پوشیدم با یه کفش مشکی.موهام رو نیمه از پشت بستم و یه کلیپس بزرگ و فشن سیخ سیخی هم زدم به موهام.خیلی عالی و خوب شد.از اتاقم رفتم بیرون 4 تا از مهمونا اومده بودن.به به و چه چه ها به وا رفت.همه فکر کردن رفته بودم آرایشگاه.مهمونی چند تا مناسبت داشت: آش پشت پای خالم ، پا گشای دو تا عروس ، باردار شدن یکی از دختر داییهام ، اومدن خانم پسر داییم از ف ر ا ن س ه و ...من تو آشپزخونه بودم.عملیات درست کردن ماست و خیار و تزیین ژله ها و سالاد کاهو و تزیین سالاد الویه با من بود.سالاد الویه رو مدل ماهی درست کردم که بسیار زیاد استقبال شد.یکی از کاسه ی ژله ها مدل دریا بود و دو تا کاسه ی ژله بستنی مدل فانتزی.کم کم تمام مهمونا اومدن .میز ناهار رو چیدیم.غذا رو هم از بیرون آوردن.کشک بادمجون و زرشک پلو با مرغ.آش رو هم مامانم درست کرد.آش پشت پای خالم اینا.واقعا خوش میگذشت.بعد از خوردن ناهار و جمع کردن میز ، میز دسر زدیم.چه میزی شد.شامل: ژله ، ژله بستنی ها،چند مدل شیرینی تازه،نسکافه چای خربزه شکلات و....فوق العاده بود.همه از من تشکر میکردن.حسابی هم خسته شده بودم.دونه دونه دستور درست کردن همه چیز رو ازم میپرسیدن.با دختر داییم کلی عکس انداختیم.بعد از ظهر داییم اومد. یه شلوار برمودای مشکی پوشیدم که پهلوش جیب و کار نقره ای داشت و یه صندل پاشنه دار مشکی با سگک نقره ای.موهام رو مدل شلوغ جمع کردم و یه کت کوتاه اما آستین دار مشکی با پولک های براق نقره ای در دو سمتش پوشیدم.همه حسابی تعریف و تمجید میکردن.نا گفته نماند در این بین دو بار آب جوش ریخت رو پام.یه بار پام خورد به صندلی که حالت کبودی شد و .... برای شام نصف بیشتریا موندن.شوهر دختر داییهام اومدن و دور هم بودیم.ساعت 11 بود بالاخره همه رفتن.تا 1 مشغول جمع آوری بودیم.برای پرنده ها هم لب پنجره گندم ریختم. از خستگی و درد پا چنان خوابمون برد که انگار صد ساله نخوابیدیم.خیلی خوش گذشت و بینهایت روز خوبی بود با تمام خستگی هاش.راستی چند تا جشن و عروسی هم دعوت شدیم.

شاهزاده ی عزیز! امروز شاید 10 بار آرزوی بودنت رو کردم و شاید بیش از 10 بار همه آرزوی آدمدنت رو.امروز وقتی شوهر دختر داییم سر میز شام دائم هوای خانومش رو داشت و تمام چیز های خوشمزه رو درون سمت قرار میداد با خودم فکر میکردم آیا تو هم انقدر مهربون هستی که هوای من رو همه جا داشته باشی؟!؟

بار الها!در حکمت تو شکی نیست .تشکر میکنم به خاطر تمام نعمت هایی که به من دادی.من خوش بختم خیلی.هیچ تشکری نمیتونه جواب گوی این همه نعمت در زندگی من باشه.

لينك | نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 23:42 توسط سیندرلا |
شاهزاده ی افسانه ای
شنبه: امروز یه روز فوق العاده شلوغ کاری بود.یه جورایی 70 در صد از کارای شرکت رو من انجام میدادم.برای روز سوم خیلی زیاد بود اما مجبور بودم یاد بگیرم.مدیر دفترمون قراره سه شنبه و چهار شنبه نیاد به جاش از من خواستن که من به جاش بیام.تنها! خیلی میترسم.کارا سنگین و سخته.امروز هرچی گفت به دقت گوش میدادم و انجام میدادم.در آخر خانم دکتر اومد ازم سوال کرد که بعد از اینجا کجا میخوای کار کنی؟! گفتم نمیدونم.خانم دکتر گفت: میشه بیای اینجا پیش خودمون.حسابی تعجب کردم.باورم نمیشد.این یعنی من دارم خیلی خوب کارهام رو انجام میدم.خوشحال و خرسند بودم.زنگ زدم به طلا خونه نبود.کمی با مامانش حرف زدیم.بالاخره پیداش کردم.برای ساعت 6 تجریش قرار گذاشتیم.حسابی خسته و کوفته بودم اما دلم براش میسوخت.باید میدیدمش.از وقتی من میرم سرکار خیلی تنها شده.وقتی ماشینم رو پارک کردم خانمی  رو دیدم! میگفت یه پسره کلی دنبالم بوده و نام و نشونم رو ازون جویا شده! گفت از قیافت پیداست با کسی دوست نمیشی! چرا ؟گفتم:( دنبال یه پسره چشم پاکم که آدم و پاک باشه! مثل خودمم تنها باشه و با هیچ دختری نباشه) یه نگاهی بهم کرد و گفت: اونکسی که تو دنبالش میگردی باید تو افسانه ها پیداش کنی.رو زمین چنین کسی نیست، به سلامت! کلمه ی افسانه ها 100 بار تو ذهنم تکرار شد. _ شاهزاده در کدامین افسانه  باید به دنبالت بگردم؟! _ با طلا رفتیم پارک جمشیدیه.از ماشین پیاده نشدیم.کمی حرف زدیم و بعدم برگشتیم.رسیدم خونه داشتم میمردم.نفهمیدم چطور شام خوردم؟ چیکار کردم؟ اما خیلی زود خوابم برد.

یکشنبه:ساعت 10 بیدار شدم.صبحانه خوردم.با دختر داییم تلفنی حرف زدیم.تند و تند عملیات نظافتی  رو انجام دادم.حمام رفتم.کمی اتاقم رو مرتب کردم و راه افتادم سمت آرایشگاه.طلا هم باهام اومد.موهام رو براشینگ کردم.ناخن هام رو فرنچ.روی 4 تا از ناخن هام رو مدل داد.اومدم خونه.ناهار خوردم..اتاقم رو به طور کامل جمع کردم و گردگیری و جارو.لباس خوشگل برق دار سایه پلنگی نقره ای پوشیدم و راه افتادیم به سوی عروسی. عروسی بهترین دوست دوران 16-17 سالگیم بود.البته فامیل دورمون هم میشد.دقیقا دوسال بود که ندیده بودمش.ساده ترین عروسی بود که در تمام عمرا رفته بودم.عروس و داماد به هم میومدن .انشالله خوش بخت بشن.شب ساعت از 12 هم گذشته بود که برگشتیم خونه

دوشنبه:امروز  به زور از خواب بیدار شدم.حسابی خسته بودم.سر کار حسابی بساط خوردن به راه بود.البته کار هم میکردیم.خانم دکتر همیشه تعریفم رو میکنن و به من لطف دارن.منم که خوشحـــــال.تعطیل که شدیم رفتم دنبال طلا و اومدیم خونه ما.کلی با هم حرف زدیم.عکس دیدیم.خوردیم و خوردیم!! ساعت نزدیک 11 بود که رفت.روز خوبی بود.

شاهزاده عزیزم! دلم میخواست بدونم چطور قراره با هم آشنا بشیم و از کجا قراره قدم به زندگیم بذاری؟!باید داستان جالبی داشته باشه!

بارالها! چقدر خوشبختم!چطور باید به خاطر داشتن چنین نعمتی از تو سپاسگذاری کنم که مناسب باشه؟! نعمتی که شاید از هر هزاران نفر یک نفر داشته باشه و امروز من اون یک نفرم!(البته بستگی داره که هر شخصی خوشبختی رو چی معنی کنه و از کدوم زاویه به زندگیش نگاه کنه؟! تا بتونه چنین نعمتی رو شاهد باشه...)

لينك | نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 23:20 توسط سیندرلا |
یک هفته ی شلوغ پلوغ

دوشنبه:ابتدا عید سعید مبعث رو به تمام دوستان عزیزم تبریک عرض میکنم. امروز خونه بودیم و جایی نرفتیم.به جاش منم نزدیک ظهر بود که مثل یه دختر خوب و خانوم تمام ویترین تو پذیرایی رو خالی کردم و کریستالاش و گذاشتم تو ماشین ظرف شویی.همش تو یکدفعه جا نشد دوبار ماشین کردیم.تمام ویترین رو تمیز کردم.برق افتاد.بعد از ظهر هم یه دسر حسابی درست کردم که به قول بابام انگار از کافی شاپ آوردن.رنگ و وارنگ و خوشمزه.با ژله و بستنی و شیر درست کردم.

سه شنبه:قرار بود امروز بالاخره برم خونه استاد دانشگاهمون.یه گلدون کریستال براش کادو بردم با یه بغل گل رز.یکی از دوستای دانشگاهمم بود.یه مهمون کلاس سومی هم داشتن.و البته فینقیل خان کوچولوی یک سالش.چقدر از دیدنشون خوشحال شده بودم که خدا میدونه.خونشون خیلی قشنگ و با سلیقه بود.برای ناهار اگر بگم 7 مدل غذا بود دروغ نگفتم.باقالی پلو با گوشت.پلو مرغ.ماهی.چند مدل سالاد(تن ماهی و سالاد کلم و...)دلمه.سوپ شیر چند مدل ترشی جات و یک عالمه دسر و چیزهای خوشمزه.حسابی زحمت کشیده بودن.میوه و چای و بستنی و... همه چیز هم بود.از همون اول هم این استادمون رو دوست داشتم.دختر کلاس سومی هر از گاهی میومد کنارم مینشست و به آرومی موهای بلند و صافم رو نوازش میکرد.دست به گوشواره های سفید بزرگم میزد و میگفت: چقدر قشنگن! گاهی هم از پشت سر به کلیپس پف آلوی نوک مدادی رنگم چشم میدوخت.چقدر دنیای بچه ها کوچیک و صادقانه است...وقتی حرف از شوهرهاشون میشد من حرفی برای گفتن نداشتم.وقتی حرف از تغییر دکوراسیون خونشون و یا کادو خریدن شوهراشون میشد من حرفی برای گفتن نداشتم و خیلی وقت های دیگه که دلم میخواست من هم برای خودم شاهزاده ای داشتم با یه قصر کوچولو تا بتونم ازش حرف بزنم.گاهی وقتا خیلی بیشتر از یه ذره به وجودش نیاز دارم ،گاهی وقتا بیشتر از همیشه از ته دلم آرزوی بودنش رو میکنم.امیدوارم هرچه زودتر هرکجا که هست بیاد و من رو از دست تمام این احساسات پاک و ظریف دخترونه که گاهی تحملش سنگین میشه، نجات بده.

چهارشنبه:ساعت 8 از خواب بیدار شدم.دیرم شده بود.تند و تند لباس پوشیدم و رفتم سر کار!امروز روز پر مشغله ای بود.حسابی خسته شدیم.صبحانه رو تو شرکت خوردم.ساعت 10 هم رفتم سوپر و یه عالمه خوراکی خریدم که تا بعد از ظهر همش خورده شد.مدیریت عمور مالیمون هم ماشین خریده بود شیرینیش بستنی داد.نهار هم همبرگر خوردیم!با همه این احوالات اومدم خونه گرسنه بودم یه کاسه بزرگ ژله خوردم و بعدشم یه عالمه گردو تازه. دیگه به استراحت نرسیدیم.رفتیم خونه خاله، و نزدیک ساعت 1 نیمه شب بود که برگشتیم.خبر خاصی که نبود.روز خوب و مفیدی رو گذروندم.

پنجشنبه: با صدای بلند مبایل از خواب پریدم.دختر خالم بود.چقدر خسته بودم.دیگه خوابم نبرد.یه صبحانه ی مفصل خوردم.بعد از ظهر با مامان رفتیم خرید.برای فاطیما که یکشنبه عروسیشه یه سینی فوق العاده خوشگل خریدیم.خیلی شیکه.خوب البته با قیمت خیلی بالایی هم درومد.شب رفتیم مسجد.چقدر گرم بود.مثل همیشه محیطش آرومم کرد.برگشتیم خونه.برا پرنده ها رو لبه آشپزخونه گندم ریختم.

جمعه:بیدار که شدم یه سر به گندم ها زدم.حتی یه دونش هم نبود.فکر کنم همش و خورده بودن.نزدیک ظهر بود که رفتیم باغ خاله بزرگم.خودمون بودیم و خاله کوچیکم و خانواده ی عروس خالم.15 نفری بودیم.پسر داییم هم بود.خوش گذشت.من مادر عروس خالم رو خیلی دوست دارم.واقعا خانم مهربون و با شخصیتی هستن.همیشه هم به من لطف دارن.کمی تو باغ گشتیم.کمی پای صحبت های شوهر خاله بزرگم نشستیم.اما زمانی که راجع به بیماریش شروع به صحبت کرد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.اومدم داخل و تا تونستم تو بغل خاله کوچیکم گریه کردم.کاش بیشتر قدر همدیگه رو میدونستیم.یاد آقا جونم خدابیامرز افتاده بودم که روزی تو همین باغ رو همین تخت و تراس هندوانه میخورد.اون روزها بچه بودم و نمیدونستم شاید روزی دیگه نباشه... دائم بحث مکه رفتن خالم بود و بعد از اونم رفتن پسر خالم برای همیشه به ک ا ن ا د ا .هر کی بهشون یه سفارش میکرد.دلم گرفته بود.همش بحث رفتن بود.غروب جمعه حالم رو بدتر کرد.آش خوردیم و نزدیک ساعت 10 بود که پسر خالم زحمت کشید و مارو تا خونه رسوند.دختر خالم بهم قول داد مکه برام خیلی زیاد دعا کنه.دلم به همین دعاها خوشه.

شاهزاده : این دل آروم و پر از احساس گاهی چقدر بیتابت میشود.روزی که بیایی برایت بهترین خواهم بود، برایم بهترین باش خوب من.

بارالها!خدای خوبم لطف تو همیشه شامل حال من هست.هرگز لطفت رو از من دریغ نکن.آمین

لينك | نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 23:24 توسط سیندرلا |
Copyright By lovingkidness - This Template Designed By HOTWEBS