امروز جمعه، 6 آذر ، روز عرفه، شب عید قربان ، تولد من و وبلاگم بود!روزی که مدت ها انتظارش رو کشیدم. فکر کردم باید خیلی خوشحال باشم.متاسفانه اونطور که فکر میکردم اتفاق مهمی نبودم!
حتی کسی برام شمع هم نخرید که فوت کنم! همون کیک کوچولو رو هم دختر خالم برید...
آدم همیشه بدترین خاطرات رو در زندگیش ، از عزیزترینهاش داره! خیلی ناراحت بودم که امسال عزیزترینهام فراموشم کردن و بعضا غافل از یک تبریک خشک و خالی! به جاش باید از یکی دو نفری که با من و زندگیم فاصله ی زیادی دارن تبریک دریافت کنم!مثل دوستای دانشگاه!
هميشه روزهايي هست که، انسان در آن، کساني را که دوست مي داشته است، بيگانه مي يابد ...
بهترین هدیه رو از خا ن م ج و ن گلم دریافت کردم که یه گردنبند طلا بود.خیلی دوسش دارم.دیگه هیچ کادوی خاصی نگرفتم!
نمیدونم چرا امسال بیش از همیشه نیاز به دریافت توجه داشتم.نمیدونم چرا امسال از همان ترک روی دیوار هم توقع یه تبریک کوچولو داشتم! نمیدونم چرا امسال پای داداشم اینجوری شد و بیش از یه ماهه که به فراموشی سپرده شدم! نمیدونم چرا انقدر حساس شدم؟! کاش هیچ وقت تولدم نبود و این حقایق رو با چشمام نمیدیدم!کاش هیچ وقت انقدر درونم دنیایی از احساس در جریان نبود...
با این حال یکی دو ساعتی در دل تاریکی شب اشک ریختم تا آروم شدم و این درحالی بود که هیچ کس نفهمید من امروز چقدر غمگینم....
گریه شاید زبان ضعف باشد شاید خیلی کودکانه شاید عاشقانه شاید بیدلیل اما هر گاه گونه هایم خیس میشود میدانم نه ضعیفم نه یک کودک میدانم پر از احساسم!
با اینکه شمعی نبود برای فوت کردن!، راس 10:30 شب آرزو کردم آرزوی تک تک شما دوستای خوبم براورده بشه.
در زمانی که وفا
قصه برف به تابستان است،
و صداقت
گل نايابی است،
به چه کس بايد گفت :
با تو خوشبخت ترين انسانم !!!
شاهزاده! نه بودی و نه بهم کادو دادی و نه حتی یک تبریک خشک و خالی! واقعا پس کی تصمیم داری بیای؟!کی قراره احساس کنم من نیز برای کسی مهم هستم؟!
سكوتم را به باران هدیه كردم//، تمام زندگی را گریه كردم//، نبودی در فراق شانه هایت// به هر خاكی رسیدم تكیه كردم.
بارالها! امشب برام شب بزرگی بود.شب خیلی بزرگی بود! برای هیچ کس مهم نبود! بزرگ هم نبود! برای تو چطور؟!یه آرزوی خیلی بزرگ کردم ، امیدوارم کادوی تولدم براوردش کنی.
خودم به خودم: عزیزم، دختر خوب و حساس و با احساس! از صمیم دلم تولدت رو تبریک میگم، امیدوارم عمری با عزت داشته باشی و هیچ وقت چشمانت رو ابری و بارونی نبینم و مثل همیشه خنده رو لبهات دائمی باشه.امیدوارم به آرزوهای قشنگت برسی . تولد وبلاگت هم مبارک!
از یه پسر بچه کوچولو یه فال خریدم:
خرم آنروز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب من به بوی خوش آن زلف پریشان بروم
لينك | نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 23:59 توسط سیندرلا |
